معرفی وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم خدایا..... یاریم کن نگاهم... در افق این فضای مجازی... جز برای تو....نبیند و انگشتانم ... جز برای تو ... کلیدی را فشار ندهند... *********************** وقتی به علاوه خدا باشی منهای هر چیزی زندگی می کنی. *********************** میلیون ها زن ایرانی در انقلاب سال 1357 با قدرت هر چه تمام تر پا در صحنه نهادند. حضور زنان در به پیروزی رسیدن انقلاب اسلامی چندین شکل داشت. برخی اخبار را گردآوری یا جزوه هایی را توزیع می کردند، بقیه به فعالان سیاسی مورد حمله یا زخمی ها پناه می دادند، بسیاری فعالانه در خیابان ها به راهپیمایی و تظاهرات می پرداختند، برخی تا آن جا پیش رفتند که در سنگر سازی در برابر نیروهای رژیم طاغوت کمک می کردند و حتی تعدادی از آنان اسلحه به دست گرفتند و به مبارزه پرداختند.
دسته
دوستان
همكاران(سازمان زنان انقلابي)
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 890058
تعداد نوشته ها : 5400
تعداد نظرات : 127


 ...
... ...
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

خبری می رسد از راه خبر نزدیک است

آب و آیینه بیارید سحر نزدیک است

 

طبق آیات و روایات رسیده ای قوم

جمعۀ آمدن او به نظر نزدیک است

 

عاقبت فصل زمستان به سر آید روزی

باز هم گل دهد این باغ ثمر نزدیک است

 

قطره چون رود شود راه به جایی ببرد

به دعای فرج جمع اثر نزدیک است

 

با ظهورش حرم فاطمه را می سازیم

بار بر بند برادر که سفر نزدیک است

 

راه دور دل ما تا به در خیمۀ او

از در خانۀ زهرا چقدر نزدیک است

 

آه گفتم که در خانه و یادم آمد

غربت مادر و اندوه پدر نزدیک است

 

گر چه از آتش در سوخته جانم اما

بیشتر روضۀ کوچه به جگر نزدیک است

 

باز کابوس سراغ پسری آمده است

باز می لرزد و انگار که شر نزدیک است

 

مادرت را ببر از رهگذر نامردان

کوچه بند آمده از کینه خطر نزدیک است

 

تا که افتاد زمین زلزله در عرش افتاد

هاتفی گفت: قیامت به نظر نزدیک است

 

دو قدم رفته نرفته نفسش بند آمد

پسرش گفت بیا، خانه دگر نزدیک است

 

داغ مادر به جگر می رسد اما انگار

اثر داغ برادر به کمر نزدیک است


جمعه 1393/12/15

دلداه باید بود و از دلدار باید خواند

مانند مرغی دور از گلزار باید خواند

 

از گفتنِ یکبار نامِ تو هزاران حیف

یعنی تو را تکرار در تکرار باید خواند

 

یک عمر از دردِ فراقت شعر باید گفت

از شادی وصلت دو صد طومار باید خواند

 

تکبیره الاحرام ما کِی می زند آقا؟

حرفِ نمازی را که پشتِ یار باید خواند

 

این روزها امّا به همراهِ نگاهِ تو

با گریه از احوالِ یک بیمار باید خواند

 

ما را ببخش آقا، کمی امشب تحمل کن

این روضه ها سخت است پس خونبار باید خواند

 

یا حرف از سیلی یک نامرد باید زد

یا از جراحاتِ در و دیوار باید خواند


جمعه 1393/12/15

آهت اگر دامانِ آدم را بگیرد

آتش تمامِ اهلِ عالم را بگیرد

 

آنروز، غیر از دست هایت نیست دستی

که باز هم از لطف، دستم را بگیرد

 

بین غم و شادی اگر که غم، غم توست

قلبم همیشه جانب غم را بگیرد

 

جز اشک، بِین چنته ام چیزی ندارم

ای کاش، چشمانِ تو این کم را بگیرد

 

باید تقاصی را بگیری تا خدا هم

اینگونه از قلبِ تو ماتم را بگیرد

 

وقتی به یاد مادرت از دیده آید

این آب، حکم آب زمزم را بگیرد

 

چشمان من هم آمده در فاطمیّه

خرجیِّ ایّام محرّم را بگیرد

 

زهرا برای زخم پهلو، زخم بازو

باید که از دستِ تو مرهم را بگیرد

 

این روزها زینب دعا دارد؛ خدا کاش

از مادرم این قامت خم را بگیرد


جمعه 1393/12/15

آشفته بود این دل و بیمار هم شدیم

بیمار که شدیم گرفتار هم شدیم

 

ما برای تو نه که باری نبرده ایم

تازه برای تو همه سربار هم شدیم

 

ما جای اینکه دلخوشی حضرتت شویم

ماندیم در گناه و دل آزار هم شدیم

 

آزرده بود از دل ما قلب یوسف و

دست تهی روانه ی بازار هم شدیم

 

وقتی نمیشناسمت آقا چه فایده

گیرم اگر که دعوت دیدار هم شدیم

 

ما سنگ بر زلالی آیینه ریختیم

روشن که هیچ بلکه همه تار هم شدیم

 

وقتِ گناه، ما جلویش در نیامدیم

گاهی برای معصیت ابزار هم شدیم

 

ما را به حال خویش دمی تو رها مکن

غافل شدیم تا که ز تو خوار هم شدیم

 

انگار که بدی دلم را ندیده ای

تازه غریق رحمت بسیار هم شدیم

 

گرچه گناهکار ولی فاطمیه ها

گریان روضه ی در و دیوار هم شدیم


جمعه 1393/12/15

وقتی برای مادر ما گریه می کنید

 با درد و آه و شرم و حیا گریه می کنید

 

کی دیده اشک مادر خود را به کوچه ها

این قصّه را ندیده چرا گریه می کنید؟

 

زیبا برای مادر ما ضجّه می زنید

خیلی شبیه با شهدا گریه می کنید

 

مسمار را شنیده ولیکن ندیده اید

امّا چه خوب داغ مرا گریه می کنید

 

با این حساب مرهم غم های ما شوید

گویی کنار آل عبا گریه می کنید

 

ما از خدا عطای شما را گرفته ایم

دیگر چرا ز غصّه شما گریه می کنید

 

عمری به سوگ ماه مدینه نشسته اید

 عمری برای کرببلا گریه می کنید

 

آخر زمان روز فرج میرسد ز راه

از بس شما به سوز و دعا گریه می کنید


جمعه 1393/12/15
با آن که روضه خوانم و می خوانم از شما
فهمیده ام که هیچ نمی دانم از شما

یا ایها العزیز! ذلیل معاصی ام
باید ز شرم چهره بپوشانم از شما

می ترسم از رسیدن آن جمعه ای که من
جای سلام روی بگردانم از شما

رویی نمانده است به چشمت نظر کنم
پس بی دلیل نیست گریزانم از شما

من اصل انتظار تو را برده ام ز یاد
با انتظارهای فراوانم از شما

من نان به نرخ نام تو خورده ام حلال کن
محض رضای ذائقه می خوانم از شما


جمعه 1393/11/24
منتظر مانده زمین تا که زمانش برسد
صبح همراه سحرخیز جوانش برسد

خواندنی تر شود این قصه از این نقطه به بعد
ماجرا تازه به اوج هیجانش برسد

پرده ی چاردهم وا شود و ماه تمام
از شبستان دو ابروی کمانش برسد

لیله القدر بیاید لب آیینه ی درک
سوره ی فجر به تاویل و بیانش برسد

نامه داده ست ولی عادت یوسف اینست
عطر او زودتر از نامه رسانش برسد

شعر در عصر تو از حاشیه بیرون برود
عشق در عهد تو دستش به دهانش برسد

ظهر آن روز بهاری چه نمازی بشود
که تو هم آمده باشی و اذانش برسد


جمعه 1393/11/24
رفیق حادثه هایی به رنگ تقدیری
اسیر ثانیه هایی شبیه زنجیری
 
در این رسانه ی دنیا میان برفک ها
نه مانده از تو صدایی نه مانده تصویری
 
رسیده سن حضورت به سن نوح اما
شمارِ مردم کشتی نکرده تغییری
 
هزار جمعه ی بی تو گذشته از عمرم
هزار سال پیاپی دچار تأخیری
 
شبیه کودک زاری شدم که در بازار...
تو دست گمشده ها را مگر نمی گیری؟


جمعه 1393/11/24
هنوز گریه بر این جویبار کافی نیست
ببار ابر بهاری، ببار... کافی نیست

چنان که یخ زده تقویم ها اگر هر روز
هزار بار بیاید بهار، کافی نیست

به جرم عشق تو باشد که آتشم بزنند
برای کشتن حلاج، دار کافی نیست

گل سپیده به دشت سپید می روید
سپیدبختی این روزگار کافی نیست

خودت بخواه که این انتظار سر برسد
دعای این همه چشم انتظار کافی نیست


جمعه 1393/11/24
سر تا سر جان ما پر از تب نشده
چون جام جنون ما لبالب نشده

ما منتظریم ماه کامل بشود
دور قمری چهارده شب نشده


جمعه 1393/11/24
سه شنبه 1393/10/23


با آن که روضه خوانم و می خوانم از شما
فهمیده ام که هیچ نمی دانم از شما

یا ایها العزیز! ذلیل معاصی ام
باید ز شرم چهره بپوشانم از شما

می ترسم از رسیدن آن جمعه ای که من
جای سلام روی بگردانم از شما

رویی نمانده است به چشمت نظر کنم
پس بی دلیل نیست گریزانم از شما

من اصل انتظار تو را برده ام ز یاد
با انتظارهای فراوانم از شما

من نان به نرخ نام تو خورده ام حلال کن
محض رضای ذائقه می خوانم از شما
جمعه 1393/10/12
ای آخرین توسل سبز دعای ما
آیا نمی رسد به حضورت صدای ما؟

شنبه دوباره شنبه دوباره سه نقطه چین
بی تو چه زود می گذرد هفته های ما

در این فراق تا که ببینی چه می کشیم
بگذار چشم های خودت را به جای ما

موعود خانواده! کی از راه می رسی؟
کی مستجاب می شود "آقا بیای ما"؟

کی می شود بیایی و از پشت ابرها
خورشید های تازه بیاری برای ما

آقا اگر نیایی و بالی نیاوری
از دست می رود سفر کربلای ما
جمعه 1393/10/12
حل می شود شکوهِ غزل در صدای تو
ای هرچه هست و نیست در عالم فدای تو
 
هر شب به روز آمدنت فکر می کنم
هر صبح بی قرارترینم برای تو

بیدار می شویم از این خوابِ هولناک
یک صبح جمعه با نَفَسِ آشنای تو

آدینه ای که می رسی و پهن می شود
چون فرش، آسمانِ دلم زیر پای تو

یک روز گرم و روشن و سرشار می شویم
در خلسه ای که می وزد از چشم های تو

روزی که با شروع کلام تو ـ مثل قند
حل می شود شکوهِ غزل در صدای تو
جمعه 1393/10/12
ای ناگهان تر از همه ی اتفاقها
پایان خوب قصه ی تلخ فراقها

یکجا ز شوق آمدنت باز می شوند
درهای نیمه باز تمام اتاقها

یک لحظه بی حمایت تو ای ستون عشق
سر باز می کنند ترکها به طاقها

بی دستگیری ات به کجا راه می بریم؟
در این مسیر پر شده از باتلاقها

باز آ، بهار من، که به نوبت نشسته اند
در انتظار مرگِ درختان، اجاقها

ای وارث شکوه اساطیر، جلوه کن
تا گم شود ابهت پر طمطراقها
جمعه 1393/10/12
رسیده ام به چه جایی... کسی چه می داند
رفیق گریه کجایی؟ کسی چه می داند

میان مایی و با ما غریبه ای... افسوس
چه غفلتی! چه بلایی! کسی چه می داند

تمام روز و شبت را همیشه تنهایی
«اسیر ثانیه هایی» کسی چه می داند

برای مردم شهری که با تو بد کردند
چگونه گرم دعایی؟ کسی چه می داند

تو خود برای ظهورت مصمّمی اما
نمی شود که بیایی کسی چه می داند

کسی اگرچه نداند خدا که می داند
فقط معطل مایی کسی چه می داند

اگر صحابه نباشد فرج که زوری نیست...
تو جمعه جمعه می آیی کسی چه می داند
جمعه 1393/10/12
منتظر مانده زمین تا که زمانش برسد
صبح همراه سحرخیز جوانش برسد

خواندنی تر شود این قصه از این نقطه به بعد
ماجرا تازه به اوج هیجانش برسد

پرده ی چاردهم وا شود و ماه تمام
از شبستان دو ابروی کمانش برسد

لیله القدر بیاید لب آیینه ی درک
سوره ی فجر به تاویل و بیانش برسد

نامه داده ست ولی عادت یوسف اینست
عطر او زودتر از نامه رسانش برسد

شعر در عصر تو از حاشیه بیرون برود
عشق در عهد تو دستش به دهانش برسد

ظهر آن روز بهاری چه نمازی بشود
که تو هم آمده باشی و اذانش برسد
جمعه 1393/10/12
رفیق حادثه هایی به رنگ تقدیری
اسیر ثانیه هایی شبیه زنجیری
 
در این رسانه ی دنیا میان برفک ها
نه مانده از تو صدایی نه مانده تصویری
 
رسیده سن حضورت به سن نوح اما
شمارِ مردم کشتی نکرده تغییری
 
هزار جمعه ی بی تو گذشته از عمرم
هزار سال پیاپی دچار تأخیری
 
شبیه کودک زاری شدم که در بازار...
تو دست گمشده ها را مگر نمی گیری؟



اللهم عجل لولیک الفرج
جمعه 1393/10/12

به پا شود رستخیز، چو رخ هویدا کند      هزارها مرده را، به یک دم احیا کند

از رخ تابان خود،  صد ید بیضا کند              بنده درگاه او، کار مسیحا کند    

اللهم عجل لولیک الفرج 

چهارشنبه 1393/10/10

 

حلال تمام مشکلاتی ای عشق

تنها تو بهانۀ حیاتی ای عشق

برگرد که روزمرّگی ما را کشت

الحق که سفینة‌ النجاتی ای عشق
جمعه 1393/8/23

دلتنگ و غریب و جان به لب رفتی تا ...

خورشید علی نیمه‌ی شب رفتی تا ...

قلب تو ز بغض عدّه ای مالامال

ای ر‌حمت ‌محض! با غضب رفتی تا ‌...

 

... تا آن مه غائب از نظر برگردد

با دا‌غ هزار خون جگر برگردد

تا منتقم خون تو و فرزندت

یک جمعه غروب از سفر برگردد

جمعه 1393/8/23

 

مولای یا مولای!

 

چه می شد لحظه ای یار تو بودم

دمی یار وفادار تو بودم

از این شرمندگی می مردم ای کاش

تمام عمر سربار تو بودم

جمعه 1393/8/23

الهی!

ماندیم در این شب سیه سرگردان

آن صبح سپید را مقدر گردان

ما قوم خطاکار پشیمان هستیم

مولامان را دگر به ما برگردان

جمعه 1393/8/23

در این شب غم ، صبح حیاتی بفرست

از عرش عطوفت نفحاتی بفرست

چشمان امید شیعه تنها بر توست

یا فاطمه ! کشتی نجاتی بفرست

*

این آل خلیفه نسل بوسفیان است

اسلام نه این پیروی از شیطان است

آن خانه در سوخته شاهد باشد

مظلوم کشی برایشان آسان است

*

ای با تو خروش رود و دریا برگرد

ای وارث واقعی دنیا برگرد

سیراب شده زمین ز خون شیعه

ای صاحب ذوالفقار مولا برگرد

*

ای مونس هر ندبه و هر آه بیا

در این شب خون گرفته ای ماه بیا

بحرین شده ست کربلایی دیگر

ای صاحب شیعه! غیرت الله! بیا

جمعه 1393/8/23

شکسته از غم این روزگار می‌آیم

پر از تلاطم غم، بیقرار می‌آیم

 

به پای بوسی دریا، به محضر خورشید

شبیه قطره شبیه غبار می‌آیم

 

شهود اشک و تماشای آه و آئینه ست

به شوق رؤیت این جلوه زار می‌آیم

 

چقدر تشنة صبح زیارتش هستم

چهل شب است که من روزه دار می آیم

 

دوباره جمعة سردی گذشت اما باز ...

وَ با حقیقت تلخی کنار می‌آیم

 

□□□

 

ز جمکران خیالش جدا نخواهم شد

که آفتاب شب انتظار می آید

 

به روی بیرق او نقش یا لثارات است

ز سمت سرخی مشرق سوار می آید

 

بگو به دشمن مولا، بگو به بد عهدان

عزیز فاطمه با ذوالفقار می آید
جمعه 1393/8/23













پنج شنبه 1393/8/22

 

دلگیرم از زمانه بیا مهربان من

بر لب رسیده از غم ایّام جان من

دنیا مرا به بند اسارت کشیده است

رنگ قفس شده همه ی آسمان من

عمرم به سر شد و نشدم آنچه خواستی

باران شرم می چکد از دیدگان من

عشّاق را به رنج و بلا آزموده اند

ای وای اگر «فراق» بود امتحان من

دستی بگیر تا نرود نوکری ز دست

هجران تو ببین که بریده امان من

در عالم خیال شدم با تو همسفر

تعبیر شد اگر سحری، داستان من ...

شبگرد فاطمه، شب جمعه برای تو

شب های چارشنبه ی هفته از آن من

«یک شب به خاطر سفر کربلای تو

یک شب به خاطر سفر جمکران من»

با خود ببر مرا سحر جمعه کربلا

تا تلّ زینبیه شوی روضه خوان من

با یک نگه برای دلم فتح باب کن

گردم فدائی تو، امام زمان من

 

پنج شنبه 1393/8/22

          یا این دل شکسته ی ما را صبور کن

یا که به خاطر دل زینب ظهور کن

 

با کوله بار غربت و اندوه خود بیا

از کوچه های سینه زنی مان عبور کن

 

امشب بیا که روضه بخوانی برایمان

امشب بساط گریه ی ما را تو جور کن

 

یا چند صفحه مقتل کرب و بلا بخوان

یا خاطرات عمه تان را مرور کن

 

هم از وفای ساقی لب تشنگان بگو

هم یادی از مصیبتِ سرخ تنور کن
جمعه 1393/8/16

غریبی، بی قراری، عصر جمعه

دو قطره اشک جاری، عصر جمعه

تو می دانی چه آورده به روزم

همین چشم انتظاری عصر جمعه

 

بیا تا قلب خسته جان بگیرد

بیا تا غصه ها پایان پذیرد

بیاور با خودت مشک عمو را

بیا تا کودکی عطشان نمیرد

 

بیا مرهم شوی بال و پری را

نگاه نیمه جان و پرپری را

شده چشمان مقتل حلقه ی اشک

بیا و پس بگیر انگشتری را

جمعه 1393/8/16

صبح جمعه که می رسد از راه

در فراق تو بر لبم آه است

ندبه‌ ی چشمهای بارانی

ذکر «أین بقیة الله» است

 

بی تو دلهای ما چه سرگردان

بی تو احوالمان پریشان است

«العجل یا بن فاطمه» دیگر

جان به لب های ندبه خوانان است

 


جمعه 1393/8/16

شبهای بی قراری چشمم سحر نشد

دلواپسی و غربت و اندوه سر نشد

آهم کشید شعله ولی بال و پر نشد

اصلاً کسی ز حال دلم با خبر نشد

 

فرموده ای که شرط وصالت صبوری است

وقتی زمان زمانه‌ی هجران و دوری است

 

ای طلعة الرشیده‌ی من أیها العزیز

ای غرة الحمیده‌ی من أیها العزیز

ای نور هر دو دیده‌ی من أیها العزیز

خورشید من سپیده‌ی من أیها العزیز

 

این جمعه هم غروب شد اما نیامدی

ای آخرین سلاله‌ی زهرا نیامدی

 

وقتی که هست چشم تر تو مطاف اشک

گم می شود دوباره دلم در طواف اشک

چشمان بی قرار من و اعتکاف اشک

آقا بخر مرا به همین دو کلاف اشک

 

این اشک ها شده همه‌ی آبروی من

چشمی گشا به روی من ای آرزوی من

 

آمد محرم و غم عظمای کربلا

خون می تراود از دل صحرای کربلا

چشمان توست مصحف غم های کربلا

داری به دوش پرچم آقای کربلا

 

هر صبح و شام غرق عزا گریه می‌کنی

با روضه های کرب و بلا گریه می‌کنی

 

در حیرتم که با دلت این غم چه می‌کند

شب های داغ و شیون و ماتم چه می‌کند

با چشمهات اشک دمادم چه می‌کند

زخمی ترین غروب محرم چه می‌کند

 

امشب بیا که روضه بخوانی برایمان

صاحب عزای خون خدا صاحب الزمان

 

امشب بیا و با دل خونین جگر بخوان

از ماه خون گرفته و شق القمر بخوان

از شام بی کسی و شب بی سحر بخوان

از روضه های عمه تان بیشتر بخوان

 

وقتی که چشمهای تو از غم لبالب است

آئینه‌ی غریبی و غمهای زینب است

 

این خاک غرق ندبه و آه است العجل

هر صبح جمعه چشم به راه است العجل

آل عبا بدون پناه است العجل

بر روی نیزه ها سر ماه است العجل

 

یا این دل شکسته‌ی ما را صبور کن

یا که به خاطر دل زینب ظهور کن

جمعه 1393/8/16

وقت است که از چهره ی خود پرده گشایی

«تا با تو بگویم غم شب های جدایی»

 

اسپندم و در تاب و تب از آتش هجران

«چون عودم و از سوختنم نیست رهایی»

 

«من در قفس بال و پر خویش اسیرم»

ای کاش تو یکبار به بالین من آیی

 

در بنده نوازی و بزرگی تو شک نیست

من خوب نیاموختم آداب گدایی

 

عمری ست که ما منتظر آمدنت، نه

تو منتظر لحظه ی برگشتن مایی

 

می خواستم از ماتم دل با تو بگویم

از یاد رود ماتم و دل چون تو بیایی

 

امشب شده ای زائر آن تربت پنهان؟

یا زائر دلسوخته ی کرب و بلایی

 

ای پرسشِ بی پاسخِ هر جمعه ی عشّاق

آقا تو کجایی؟ تو کجایی؟ تو کجایی؟
جمعه 1393/8/16

سه شنبه 1393/6/11




يکشنبه 1393/6/9

فريب ما مخور آقا دروغ مي گوييـــــــــــــــم

 

به جـان حضرت زهرا (س) دروغ مي گوييــم

 

چه ناله اي چه فراقـــي چه درد هجـــــــــــراني

 

نيا نيا گل طــــــــــاهــــــــــا دروغ مي گوييـــــــــم

 

تمام چشـــــــــم براهي و انتظـــــــــــــــــــار و فراق

 

و ندبـــــــه هاي فـــــــــــــــــــــرج را دروغ مي گوييـــم

 

دلي كه مامن دنيــــــــــاست جـــــــــــــاي مولـا نيست

 

اسيــــــــر شـهــــــــــــــــــــــــوت دنيــــا دروغ مي گوييـــم

 

زبان سخن ز تو گويد ولـي بــــــــــــــــــــــــــراي مقــــــــام

 

به پيش چـشم خـــــــــــــــدا هم دروغ مي گوييـــــــــم

 

كدام نالـــــه غـربــــــــت كــــــــدام درد فــــــــــــــراق

 

قســـم بــــه ام ابيــــــــها دروغ مي گوييـــــــــم

 

خلاصه اي گل نرگس كسي به فكرتو نيست

 

و مـا به وسعت دريا دروغ مي گوييــــــــم

 

مرا ببخش عـــــزيزم كه باز مي گويم

 

نيا نيا گل طاها دروغ مي گوييـم

جمعه 1393/5/31

در اضطراب چه شب‌ها كه صبح شان گم شد
چـه روزهـا كــــه گـرفـتـــــار روز هـفــــتـم شد

چه قدر هفته پر از شنبه شد، به جمعه رسيد
و جـمـعــــه روز تـفــــرّج بـــــراي مـــــردم شـد! 

چه قــدر شنبـه و يـك شنبـه و دوشنـبه رسيد
ولي همـيشه و هـر هـفـتـه جـمـعـه ‌هـا گم شد 

چه هفته‌ها كه رسيد و چه هفته‌ها كه گذشت
شمـارشي كــه خلاصـه بـه چـنـد و چـنـدم شد 

و هـفـتـه‌اي كه فـقـط ريـشه در گذشتن داشت
بـراي شعـله كـشيـدن بـه خـويـش هـيـزم شد

نـه شنـبـه و نـه بـه جـمـعـه، نـه هيـچ روز دگر
در انتــظار تـو قـلـبـي پـــر از تـلاطـــــم شد !؟ 

كـــدام جــمـعـه‌ مـــوعـــود مي‌زنـي لـبـخـنـد
بـه اين جـهـان كـه پـر از قـحطي تبسم شد؟

بــراي آمــدنـت جـــمــعــه‌اي مـعـــيــن كـــن
كـه هـفتـه‌ها همـه‌شـان خـالي از تـرنـم شد

جمعه 1393/5/31
آيد آن روز كه خاك سركويش باشم
ترك جان كرده و آشفته رويش باشم

يوسفم گـرنزند بـر سـر بالينم سـر
همچو يعقوب دل آشفته بويش باشـم
جمعه 1393/5/17

افسران - من اگـــــر


جمعه ها را همه از بس كه شمردم بي تو

بغض خود را وسط سينه فشردم بي تو

بس كه هر جمعه غروب آمد و دلگيرم كرد
دل به درياي غم و غصه سپردم بي تو

تا به اين جا كه به درد تو نخوردم آقا
هيچ وقت از ته دل غصه نخوردم بي تو

چاره اي كن، گره افتاده به كار دل من
راهي از كار دلم پيش نبردم بي تو

سال ها مي شود از خويش سؤالي دارم
من اگر منتظرم از چه نمردم بي تو

با حساب دل خود هر چه نوشتم ديدم
من از اين زندگيم سود نبردم بي تو

گذري كن به مزارم به خدا محتاجم
من اگر سر به دل خاك سپردم بي تو
جمعه 1393/5/17

عـمـري به انتظار نشــستـم نيــامــدي
چـشم از همه به غير تو بستم نيامدي

اي مـايـه امــيـد بــشــر، رشــتــه امـيـد

از هركســي بجـز تو گـسـستم نيامدي



اي خضر راه گمشدگان در مسير عشق
چشم انتظـار هرچـه نـشستم نيامدي

اي سـرو سـرفـراز گــلــستـــان زنــدگي
ديدي مگر حقـيرم و پـســتــم نــيـامدي

گفتي دل شكـسته بـود جـاي من فقط
اين دل به خـاطـر تـو شكســتم نيامدي

عـمــري در آرزوي تــو آخــر شــد و هـنوز
در آرزوي روي تــو هــســتـم نــيــامــدي

مست گنــاه، مـرد حــقـيقــت نمي شود
ديدي هميشه غافل و مــستــم نـيامدي

زندان تن كلـيــد نـــدارد به غـــيـــر مـــرگ
چــون از رگ حــيــات نـرستــم نـيـامـدي

جمعه 1393/5/17

هر كجا سلطان بود دورش سپاه و لشكر است

پس چرا سلطان خوبان بي سپاه و لشكر است؟

با خبر باشيد اي منتظران ظهور

بهترين سلطان عالم بي سپاه و لشكر است

 

 

به نام رب مهدي لب گشايم 

سرود غيبتش را مي سرايم

سخن از غربت مهدي زهراست

سخن از بي وفايي من و ماست

غم مهدي غمي جانكاه باشد

از آن كمتر كسي آگاه باشد

كجا يوسف چنين زندان كشيده؟

كجا يعقوب اين هجران كشيده ؟

هزار و يكصد و هفتاد سال است

كه مي داند،كه مولا در چه حال است ؟

فداي غربتش ياور ندارد

به اين غربت كسي باور ندارد

به غيبت سوز و اشك و آه دارد

چو جد خويش سر در چاه دارد

تو گويي خار در چشمش نشسته

دلش از غفلت شيعه شكسته

قسم بر صورت زهرا كه نيلي است

به رخساري كه آزرده ز سيلي است

در اين غم اشك آل الله جار ي است

حديث قرن ها چشم انتظاري است

به مهدي عرصه عالم چو تنگ است

چنين غفلت براي شيعه ننگ است

همه كرديم مهدي را فراموش

رسد هل من معين همواره بر گوش

به سينه سوز هجرانش نداريم

خبر از اشك چشمانش نداريم

ولي اندوه او بر ما گران است

دعا گوي تمام شيعيان است

بيا هجرت كنيم اينك به سويش

رويم العفو گويان رو به سويش

ز رنج غربتش يادي نمائيم

امام خويش را ياري نمائيم

بيا زهراي اطهر شاد سازيم

ز زندان يوسفش آزاد سازيم

خدايا پرچمش را باز گردان

به زهرا يوسفش را باز گردان

خداوندا ظهورش دير گرديد

بسا عاشق در اين ره پير گرديد

خدايا دشمنانش خوار فرما

ذليل و جمله بي مقدار فرما

بيا غير از تو ما منجي نداريم

اگر آيي دگر رنجي نداريم

بيا ما را سعادتمند گردان

رها از هر چه قيد و بند گردان

همه عالم فداي تار مويت

نگاه عالمي باشد به سويت

 

اميد فاطمه برگرد برگرد

                          برگرد.... برگرد .....

جمعه 1393/5/17
دم افطار كه بي تاب تر و تشنه ترم
ميشوم غرق علمدار...، عمو...؛ آب...، حرم
بعد ياد تو مي افتم كه غريبي آقا تو كجا دعوتي افطار؟ چرا بي خبرم؟
صلي الله عليك يا مولاي يا اباصالح المهدي
جمعه 1393/4/20
آقا اجازه خسته ام از اين همه فريب /  از هاي و هوي مردم اين شهر نا نجيب آقا اجازه پنجره ها سنگ گشته اند / ديوارهاي سنگي از كوچه بي نصيب آقا اجازه باز به من طعنه مي زنند / عاشق نديده هاي پر از نفرت رقيب «شيرين»ي وجود مرا «تلخ» مي كنند / «فرهاد»هاي كينه پرست پر از فريب . . 
جمعه 1393/4/6
رسيده ام به چه جايي... كسي چه مي داندرفيق گريه كجايي؟ كسي چه مي داندميان مايي و با ما غريبه اي... افسوسچه غفلتي! چه بلايي! كسي چه مي داندتمام روز و شبت را هميشه تنهايي«اسير ثانيه هايي» كسي چه مي داندبراي مردم شهري كه با تو بد كردندچگونه گرم دعايي؟ كسي چه مي داندتو خود براي ظهورت مصمّمي امانمي شود كه بيايي كسي چه مي داندكسي اگرچه نداند خدا كه مي داندفقط معطل مايي كسي چه مي دانداگر صحابه نباشد فرج كه زوري نيست...تو جمعه جمعه مي آيي كسي چه مي داند
پنج شنبه 1393/4/5
ظهور و قيام حضرت مهدى صلوات الله عليه يك جريان منطقه‏اى و قومى نيست، بلكه يك مسأله جهانى و همگانى است، النهايه، اين مسأله در جهان تشيع بيشتر شكل گرفته و ارادتمندان آن حضرت پيوسته در انتظار ظهور وى هستند و از وجود مبارك و دعاهاى نافذ و توجهات عاليش در زمان غيبت استفاده‏ها مى‏كنند.ظهور امام (ع) عبارت و اخراى حكومت عدل الهى در جهان و غلبه و پيروزى كامل حق بر باطل است، ظهور آن حضرت، حل مشكل اساسى جهان و ترسيمى از آينده دين مبين اسلام است، ظهور آن حضرت پياده شدن وعده حكومت توحيد در روى زمين است كه توسط قرآن مجيد و رسول اسلام (ص) وعده داده شده است .
جمعه 1393/3/23
اگر تمام عالم را جستجو كني دوستي هم چون امام عصر (ع) نمي يابي كه:هر چند به يادش نباشي، تو را از ياد نبرد.هر چند او را رها كني ، تو را رها نكند.هر چند بر او جفا كني، از عطا دريغ نكند.هر چند در حقش دعا نكني، به درگاه خداوند برايت دعا كند.هر چند موجبات رنجش را فراهم كني، رنجوري تو را برنتابد.اگر از احوال او بي خبر باشي، از احوال تو بي خبر نامند.اگر هزاران مرتبه قلبش را شكسته باشي، باز عذرت را بپذيرد.اگر از ارتباط با وي خودداري كني، خود به تو پيغام دهد.اگر تو حريمش را پاس نداشتي، او تو را حمايت و محافظت كند.اگر تو او را در سختي ها تنها گذاشتي، او در تنگناها و شدايد،رهايي بخش تو باشد.......واين ها همه در حالي است كه هيچ نيازي به تو ندارد و به عكس تو سراپا نياز و احتياج به اويي!
جمعه 1393/3/16
.   نيمه شب ها عاشقي دارم صدايش مي كنم                                     در نماز شب هميشه من دعايش مي كنم    جا نمازم بوي عطري از وجودش مي دهد                                     كل العــــفو را براي او شمارش مي كنم    دانه هاي تسبيح من ذكر مدامش مي كند                                     هم ركوع و هم سجودم را بنامش مي كنم    تا كه بايد اين قنوتم را خدا طولش دهم؟                                  باشدحرفي نيست ، دستانم فدايش مي كنم    انتظارش مي كشم هر شب صدايش مي كنم                                     صبــــر ايوب زمــــان را هم برايش مي كنم    تا فقط يك لحظه رويش را ببينم ثانيه                                     در همـــان يك ثانيه كلي نگاهش مي كنم
جمعه 1393/3/16
از آن نگاه، غزل، نابِ ناب خواهد شد
به هرچه چشم بدوزد، شراب خواهد شد

گرفته ماهِ من امشب، ولي دلم قرص است
كه با شكوه تر از آفتاب خواهد شد

من انتظار و تقلّاي ساعتي شني ام
كه بر سر خودش از نو خراب خواهد شد

چگونه كودكِ بي تاب و خسته از توجيه
به «صبر كن كه مي آيد» مجاب خواهد شد؟

دلم خوش است كه با ختم اين چهل شب شعر
دعاي خير غزل مستجاب خواهد شد

جمعه 1393/3/9
از تو يك عمر شنيديم و نديديم تو را
به وصالت نرسيديم و نديديم تو را

روزي ما فقرا شربت وصل تو نبود
زهر هجر تو چشيديم و نديديم تو را

شايد ايام كهن سالي ما جلوه كني
در جواني كه دويديم و نديديم تو را

چه قدَر چلّه نشستيم و عزادار شديم
چه قدَر شمع خريديم و نديديم تو را

گاهي اندازه ي يك پرده فقط فاصله بود
پرده را نيز كشيديم و نديديم تو را

سعي كرديم كه شبي خواب ببينيم تو را
سحر از خواب پريديم و نديديم تو را

مدتي در پي تو رند و نظر باز شديم
همه را غير تو ديديم و نديديم تو را

فكر كرديم كه مشكل سر دلبستگي است
از همه جز تو بريديم و نديديم تو را

لاقل كاش دم خيمه ي تو جان بدهيم
تا بگوييم: رسيديم و نديديم تو را

جمعه 1393/3/9
يك روز اشك هاي تو فرياد مي شود
و عشق از محاصره آزاد مي شود

يك روز پر شكوه كه تاريخ عاشقي
بر پايه ي نگاه تو بنياد مي شود

روزي كه دست هاي تو در دست هاي من
از دستبرد فاجعه آزاد مي شود

تقويم پر تراكم رحلت به دست تو
تغيير مي نمايد و ميلاد مي شود

كابوس دشت هاي جنوب از عبور تو
خواب شمال مي شود و شاد مي شود

در كوچه هاي كهنه كه ديوار حاكم است
تنديس هاي پنجره ايجاد مي شود

خوشبخت قلب من كه به ياد تو مي تپد
خوشبخت اسم من كه به تو ياد مي شود

جمعه 1393/3/9
اين لحظه ها قيامت عظماي چيستند؟
چون آيه هاي واقعه هستند و نيستند

اين لحظه ها كه بي تو سراسيمه مي دوند
اي كاش اين دقايق آخر بايستند

يا لااقل براي كسي بازگو كنند
چشمان بي قرار‌ِ كه را مي گريستند

اين چرخ چرخهاي مداوم براي كيست؟
تب دار مي وزند، مگر شعله زيستند؟

تب دار مي وزند، سرآسيمه مي دوند
در جست و جوي روشن چشمان كيستند؟

يك روز سرد: جمعه ي ديگر بدون تو
اي كاش اين دقايق بي تو بايستند

جمعه 1393/3/9
X