معرفی وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم خدایا..... یاریم کن نگاهم... در افق این فضای مجازی... جز برای تو....نبیند و انگشتانم ... جز برای تو ... کلیدی را فشار ندهند... *********************** وقتی به علاوه خدا باشی منهای هر چیزی زندگی می کنی. *********************** میلیون ها زن ایرانی در انقلاب سال 1357 با قدرت هر چه تمام تر پا در صحنه نهادند. حضور زنان در به پیروزی رسیدن انقلاب اسلامی چندین شکل داشت. برخی اخبار را گردآوری یا جزوه هایی را توزیع می کردند، بقیه به فعالان سیاسی مورد حمله یا زخمی ها پناه می دادند، بسیاری فعالانه در خیابان ها به راهپیمایی و تظاهرات می پرداختند، برخی تا آن جا پیش رفتند که در سنگر سازی در برابر نیروهای رژیم طاغوت کمک می کردند و حتی تعدادی از آنان اسلحه به دست گرفتند و به مبارزه پرداختند.
دسته
دوستان
همكاران(سازمان زنان انقلابي)
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 889913
تعداد نوشته ها : 5400
تعداد نظرات : 127


 ...
... ...
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان



رجب ماه استغفار امت من است، پس در این ماه طلب آمرزش کنید که خداوند آمرزنده و مهربان است و رجب را «اصب‏» می‏گویند


زیرا که رحمت ‏خداوند در این ماه بر امت من بسیار ریخته می‏شود پس بسیار بگوئید استغفر الله و اسئله التوبة.
دسته ها :
يکشنبه 1394/1/30


 

من عاشق محمد هستم....

       من عاشق انسانی هستم که عاشق همه بود

            که دلش می گرفت اگر دل یک مورچه می شکست        

                     و اشک می ریخت اگر کودکی زمین می خورد

   من عاشق محمد هستم

       انسانی که دست هایش میوه های ملکوت را می چید

                    و آغوشش معنای همه مهربانی های عالم بود

                         نان را می بوسید و می خورد

                               و آب را آیینه می کرد و می نوشید

  من عاشق محمد هستم...

                چون محمد، حقیقت عشق و عاشق و معشوق است......

 

درپی اهانت دوباره نشریه شارلی ابدو فرانسه به ساحت نبی مکرم اسلام (ص)، کمپین «من عاشق محمدم» به زبان های فارسی، انگلیسی، عربی و فرانسوی راه اندازی شده است و از عموم علاقمندان دعوت می شود  تا به این کمپین بپیوندندو آنرا باز نشر دهند.

 

درخواست می کنیم این تصویر و متن زیر؛ شعارهای آن به صورت هشتگ ها را بازنشر بدهید:

I love Mohammad "P.B.U.H"

I hate terrorism.

I condemn insulting the holy prophets.

من عاشق محمدم

از تروریسم متنفرم

توهین به پیامبران الهی را محکوم میکنم

أنا أحب محمد صلی الله علیه و آله

أنا اکره الأرهاب

أنا ادین الأهانة على الأنبیاء کلهم

J'adore Muhammad

Je déteste le terrorisme

Je condamne insulte aux messagers de Dieu

#IloveMohammad "P.B.U.H"

#Ihateterrorism

#Icondemninsultingtheholyprophets

#prophet

#mohammad

#muhammad

#اسلام #دین #مهربانی

#من_از_تروریسم_متنفرم

#اهانت_به_انبیاء_الهی_را_محکوم_میکنم

#ilovemykindprophet

#stopinsultingholyprophets

#charlie

#توهین_به_پیامبران_ممنوع

#من_عاشق_رحمة_للعالمینم

#پیامبر_مهربانم

#أنا_أحب_محمد

#توقفوا_الاهانة_علی_الانبیاء

#شیعه #سنی #ایران

دسته ها :
دوشنبه 1393/10/29
دسته ها :
سه شنبه 1393/10/23
دسته ها :
سه شنبه 1393/10/23
دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستیمبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولترا امضا کنند و برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:

۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵- باعث فرسایش اجسام می شود.
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.

از۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!!!

عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!
دسته ها :
سه شنبه 1393/10/23
روزی روزگاری پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.

یک ماه بعد ، مربی نزدپادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.

این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پروازکند. اما هیچکدام نتوانستند.

روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که...

هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد.

صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است.

پادشاه دستور داد تا معجزه‌گر شاهین را نزد او بیاورند.

درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد.

پادشاه پرسید: "تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟"

کشاورزگفت: سرورم، کار ساده‌ای بود، من فقط شاخه‌ای راکه شاهین روی آن نشسته بودبریدم. شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.

داستانک؛ پادشاه و شاهین ها
دسته ها :
سه شنبه 1393/10/23
دخترکوچولو و پدرش از رو پلی میگذشتن. پدره یه جورایی می ترسید، واسه همین به دخترش گفت: «عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.»

 دختر کوچیک گفت:«نه بابا، تو دستِ منو بگیر..»

پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید:چه فرقی میکنه؟!!!!!؟؟؟؟

دخترکجواب داد: «اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی واسه م بیوفته، امکانش هست که من دستت را ول کنم. اما اگه تو دست منو بگیری، من، با اطمینان، میدونم هر اتفاقی هم که بیفوته، هیچ وقت دست منو ول نمی کنی.»

در هر رابطه ی دوستی ای، ماهیت اعتماد به قید و بندهاش نیست، به عهد و پیمان هاش هست. پس دست کسی روُ که دوست داری رُو بگیر، به جای این که توقع داشته باشی اون دستتو رُو بگیره..
دسته ها :
سه شنبه 1393/10/23
روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.

درهمسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد.

یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن رااز میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد.

وقتی همسایه صدای در زدن او راشنید خوشحال شد وپیش خود فکر کرداین بار دیگر برای دعوا آمده است.

وقتیدر را بازکرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت : "هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت میکند که از آن بیشتر دارد ....."
دسته ها :
سه شنبه 1393/10/23
پسربچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت و همه اطرافیان از این رفتار او خسته شده بودند روزی پدرش او را صدا کرد و گفت: پسر دلم می خواهد کاری برای من انجامبدهی! پسر گفت: بسیار خوب.


دسته ها :
سه شنبه 1393/10/23
روزی،سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! وآرزو کرد که مانند بازرگان باشد.


دسته ها :
سه شنبه 1393/10/23
استادىدر شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.


دسته ها :
سه شنبه 1393/10/23
‌گویند سعدی از دیاریبه دیار دگر می‌رفت. در راه چشمش به جای پای یک مرد و یک شتر افتاد که از آنجا عبور کرده بودند. کمی که رفت جای پنجه‌های دست مسافر را دید که به زمین تکیه داده و بلند شده، پیش خود گفت: «سوار این شتر زن آبستنی بوده» بعد یک طرف راه مگس و طرف دیگر پشه به پرواز دید.


دسته ها :
سه شنبه 1393/10/23
خاخامی در میان مردم محبوبیت زیادی داشت، همه مسحور گفته هایش می شدند. همهبه جز اسحاق که همیشه با تفسیرهای خاخام مخالفت می کرد و اشتباهات او را به یادش می آورد. بقیه از اسحاق به خشم می آمدند، اما کاری از دستشان بر نمی آمد.


دسته ها :
سه شنبه 1393/10/23
فرمانروای شهر از دیدار شاه سلطان حسین صفوی باز می گشت . بزرگان و ریش سفیدان شهر به دیدار سالار شهر خویش رفته و از حال شاه ایران زمین جویا می شدند.

فرمانروای شهر گفت: شاه شاداب و آسوده هستند در زمانی که من در مجلس گفتگوی ایشان با بزرگان بودم دیدم ایشان ریز امور کشور را در اختیار دارند قیمت همه اجناس ، سود بازآریان ، میزان خمس ، تعداد مسافران سفر حج ، مشهد و کربلا را به خوبی می دانند و از زندگی خصوصی فرمانروایان شهرهای ایران آگاهند . به این مجموع آگاهی ایشان را از زندگی خصوصی و درس علما را نیز بیفزایید ، این نشان می دهد کشور هیچ مشکلی ندارد.

یکی از ریش سفیدان خردمند از جای برخواسته و گفت خدا خودش این کشور را نگهدارد.پادشاهی که چنین سرگرم اندرون کشور است کی به برون آن می نگرد.

سخن آن پیر خیلی زود آشکار شد. دودمان صفویه بدست تعدادی راهزن سرنگون گشت.

 آدمی تنها زمانی دربند رویدادهای روزمره نخواهد شد که در اندیشه ایی فراتر از آنها در حال پرواز باشد.

شاهسلطان حسین به روزمرگی دچار بود  تمام هوش خود را برای نگهداری و نگهبانی از چیزهای خرد و بی ارزش بکار گرفته و بیشتر انباردار خوبی بود تا فرمانروایی که باید نظر به آینده کشور داشته باشد .
دسته ها :
يکشنبه 1393/10/21
سالهاپیش که من به عنوان کارآموز در بیمارستان کار می کردم، دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود.

او فقط یک برادر 5 ساله داشت. دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.

پسرک از دکتر پرسید: آیا در این صورت خواهرم زنده خواهد ماند؟

دکتر جواب داد: بله و پسرک قبول کرد.

اورا کنار تخت خواهرش خواباندیم و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردیم، پسرک به خواهرش نگاه کرد و لبخندی زد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد،به دکتر گفت: آیا من به بهشت می روم؟!

پسرک فکر می کرد که قرار است تمام خونش را به خواهرش بدهند!
دسته ها :
يکشنبه 1393/10/21
خاخامیدر میان مردم محبوبیت زیادی داشت، همه مسحور گفته هایش می شدند. همه به جزاسحاق که همیشه با تفسیرهای خاخام مخالفت می کرد و اشتباهات او را به یادشمی آورد. بقیه از اسحاق به خشم می آمدند، اما کاری از دستشان بر نمی آمد.

روزی اسحاق در گذشت. در مراسم خاکسپاری، مردم متوجه شدند که خاخام به شدت اندوهگین است.

یکی گفت : چرا اینقدر ناراحتید؟ او که همیشه از شما انتقاد می کرد!

خاخامپاسخ داد: من برای دوستی که اکنون در بهشت است ناراحت نیستم. برای خودم ناراحتم. وقتی همه به من احترام می گذاشتند، او با من مبارزه می کرد و مجبور بودم پیشرفت کنم. حالا رفته، شاید از رشد باز بمانم.
دسته ها :
يکشنبه 1393/10/21
اگر یک نفر از رازی خبردار باشد و بروز دادن آن، باعث زحمت و گرفتاری خودش با دیگری بشود به او می‌گویند شتر دیدی ندیدی.

برخیاز ضرب المثل فارسی، به دلیل کاربرد زیادی که دارند جزو ضرب المثل های معروف به حساب می آیند.یکی از این المثل های معروف «شتر دیدی؟ ندیدی» است.

مورداستفاذه این مثل زمانی است که یک نفر از رازی خبردار باشد و بروز دادن آن،باعث زحمت و گرفتاری خودش با دیگری شود. در این مواقع به او می‌گویند شتر دیدی ندیدی.

دسته ها :
يکشنبه 1393/10/21
سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند.

در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند.

زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد.


دسته ها :
شنبه 1393/10/20
"لئوناردو داوینچی" موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد. او میبایست "خیر ونیکی" را به شکل "عیسی" و بدی را به شکل "یهودا" (که از یاران عیسی (ع) بود و هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند) تصویر میکرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند.


دسته ها :
شنبه 1393/10/20
ملک روی ازین سخن در هم آمد و گفت : آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این در خبثی و خردمندان گفته اند.

پادشاهیرا شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد . بیچاره در آن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفته اند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید .

وقت ضرورت چو نماند گریز
دست بگیرد سر شمشیر تیز

ملک پرسید چه می گوید . یکی از وزرای نیک محضر گفت ای خداوند

همی گوید : والکاظمین الغیظ والعافین عن الناس

ملکرا رحمت آمد و از سر خون او درگذشت .وزیردیگر که ضد او بود گفت ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز براستی سخن گفتن این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت

ملک روی ازین سخن در هم آمد و گفت : آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این در خبثی و خردمندان گفته اند :

دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه انگیز

هر که شاه آن کند که او گوید
حیف باشد که جز نکو گوید

بر طاق ایوان فریدون نبشته بود :

جهان ای برادر نماند بکس
دل اندر جهان آفرین بند و بس

مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت
که بسیار کس چون تو پرورد و کشت

چو آهنگ رفتن کند جان پاک
چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
دسته ها :
شنبه 1393/10/20
جوانی می خواست ازدواج کند به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند …

پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد.

جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است!


دسته ها :
شنبه 1393/10/20
روزی مرحوم آخوند کاشی مشغول وضوگرفتن بودند.که شخصی باعجله آمدوضوگرفت وبه داخل اتاق رفت وبه نماز ایستاد.
باتوجه با این که مرحوم کاشی خیلی بادقت وضو می گرفت و همه آداب و ادعیه ی وضو را به جا می آورد؛ تا وضوی آخوند تمام شود، آن شخص نماز ظهر و عصر خود را هم خوانده بود.

دسته ها :
پنج شنبه 1393/10/18

به جای دستت درد نکنه ؛ بگوییم : ممنون از محبتت، سلامت باشی

به جای دروغ نگو؛ بگوییم : راست می گی؟ راستی؟

به جای خدا بد نده؛ بگوییم : خدا سلامتی بده..

به جای فقیر هستم؛‌ بگوییم : ثروت کمی داری

به جای بد نیستم؛ بگوییم : خوب هستم

به جای فراموش نکنی؛ بگوییم : یادت باشه

به جای داد نزن؛ ‌بگوییم : آرام باش

به جای من مریض و غمگین نیستم؛‌ بگوییم : من سالم و با نشاط هستم

به جای جانم به لبم رسید؛ بگوییم : چندان هم راحت نبود

به جای پدرم درآمد؛ بگوییم : خیلی راحت نبود

به جای ببخشید مزاحمتون شدم؛ بگوییم : 

از این که وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشکرم

به جای گرفتارم؛ بگوییم : ‌در فرصت مناسب با شما خواهم بود

به جای قابل نداره؛ بگوییم : هدیه برای شماست

به جای شکست خورده؛ بگوییم : با تجربه

به جای مگه مشکل داری ؛ بگوییم : مگه مسئله ای داری؟

به جای بدرد من نمی خورد؛ بگوییم : مناسب من نیست...

دسته ها :
پنج شنبه 1393/10/18
باران باش و ببار نپرس كاسه هاي خالي از آن كيست.
دسته ها :
جمعه 1393/1/8
ده درويش در گليمي بخسبند و دو پادشاه در اقليمي نگنجند. 
دسته ها :
جمعه 1393/1/8
هر كه بر زيردستان نبخشايد، به جور زبردستان گرفتار آيد. 
دسته ها :
جمعه 1393/1/8
هر چه نپايد، دل بستگي را نشايد. 
دسته ها :
جمعه 1393/1/8
عالم ناپرهيزكار، كور مشعله دار است. 
دسته ها :
جمعه 1393/1/8
هر كه با بدان نشيند نيكي نبيند. 
دسته ها :
جمعه 1393/1/8
هر كه با بدان نشيند ،اگر طبيعت ايشان را هم نگيرد به طريقت ايشان متهم گردد. 
دسته ها :
جمعه 1393/1/8
هركه سخن نسنجد ،از جوابش برنجد. 
دسته ها :
جمعه 1393/1/8

پروردگارا! براي ديدارت به كجا بنگرم؟ به كوه‌ها يا درياها يا به مزار شهداء و يا به صحراي خون رنگ جبهه.

معبودا! خود مي‌داني چگونه در فراق تو مي‌سوزم و مي‌سازم.

پروردگارا! عنايتي كن، در رحمتت را به رويم باز كن و مپسند كه اين بار تو را ديدار نكنم. 

دسته ها :
پنج شنبه 1392/12/29
دعوي چه كني؟ داعيه‌داران همه رفتند
شو بار سفر بند كه ياران همه رفتند...
افسوس كه افسانه‌سرايان همه خفتند
اندوه كه اندوه‌گساران همه رفتند...
يك مرغ گرفتار در اين گلشن ويران
تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند...
ملك‌الشعراي بهار
دسته ها :
سه شنبه 1392/12/27
اگر تو رخ بنمايي ستم نخواهد شد
ز حسن و خوبي تو هيچ كم نخواهد شد...
تو پاك باش و برون آي بي‌حجاب و مترس
كسي به صيد غزال حرم نخواهد شد...
ملك‌الشعراي بهار
دسته ها :
سه شنبه 1392/12/27
 به مه ندارد
كه مه دو زلف سيه ندارد
به هيچ وجهت قمر نخوانم
كه هيچ وجه شبه ندارد
بيا و بنشين به كنج چشمم
كه كس در اين گوشه ره ندارد
نكو ستاند دل از حريفان
ولي چه حاصل؟ نگه ندارد
بيا به ملك دل ار تواني
كه ملك دل پادشه ندارد
يكي بگويد به آن ستمگر :
« بهار مسكين گنه ندارد؟»
ملك‌الشعراي بهار
دسته ها :
سه شنبه 1392/12/27
برو كار مي‌كن، مگو چيست كار
كه سرمايهٔ جاوداني است كار
ملك‌الشعراي بهار
دسته ها :
سه شنبه 1392/12/27
يا كه به راه آرم اين صيد دل رميده را
يا به رهت سپارم اين جان به لب رسيده را
يا ز لبت كنم طلب قيمت خون خويشتن
يا به تو واگذارم اين جسم به خون تپيده را
كودك اشك من شود خاك‌نشين ز ناز تو
خاك‌نشين چرا كني كودك نازديده را؟...
ملك‌الشعراي بهار
دسته ها :
سه شنبه 1392/12/27
با شه ايران ز آزادي سخن گفتن خطاست
كار ايران با خداست...
شاه مست و شيخ مست و شحنه مست و مير مست
مملكت رفته ز دست
هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست
كار ايران با خداست
كار پاس كشتي و كشتي‌نشين با ناخداست
كار ايران با خداست...
پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه
خون جمعي بي‌گناه
اي مسلمانان! در اسلام اين ستمها كي رواست؟
كار ايران با خداست...
ملك‌الشعراي بهار
دسته ها :
سه شنبه 1392/12/27
شاه انوشيروان به موسم دي
رفت بيرون ز شهر بهر شكار
در سر راه ديد مزرعه‌اي
كه در آن بود مردم بسيار
دانهٔ جوز در زمين مي‌كاشت
كه به فصل بهار سبز شود
گفت كسري به پيرمرد حريص
كه: «چرا حرص مي‌زني چندين؟
تو كه بعد از دو روز خواهي مرد
گردكان كشتنت چه كار آيد؟»
مرد دهقان به شاه كسري گفت:
« مردم از كاشتن زيان نبرند
دگران كاشتند و ما خورديم
ما بكاريم و ديگران بخورند»
ملك‌الشعراي بهار

دسته ها :
سه شنبه 1392/12/27

ما درس صداقت و صفا مي‌خوانيم
آيين محبت و وفا مي‌دانيم
زين بي‌هنران سفله اي دل! مخروش
كآنها همه مي‌روند و ما مي‌مانيم

ملك‌الشعراي بهار

 

دسته ها :
سه شنبه 1392/12/27
افسوس كه صاحب نفسي پيدا نيست
فرياد كه فريادرسي پيدا نيست
بس لابه نموديم و كس آواز نداد
پيداست كه در خانه كسي پيدا نيست
ملك‌الشعراي بهار
دسته ها :
سه شنبه 1392/12/27
شمعيم و دلي مشعله‌افروز و دگر هيچ
شب تا به سحر گريه‌ي جانسوز و دگر هيچ
افسانه بود معني ديدار، كه دادند
در پرده يكي وعده‌ي مرموز و دگر هيچ
خواهي كه شوي باخبر از كشف و كرامات
مردانگي و عشق بياموز و دگر هيچ
زين قوم چه خواهي؟ كه بهين پيشه‌ورانش
گهواره‌تراش‌اند و كفن‌دوز و دگر هيچ
زين مدرسه هرگز مطلب علم كه اينجاست
لوحي سيه و چند بدآموز و دگر هيچ
خواهد بدل عمر، بهار از همه گيتي
ديدار رخ يار دل‌افروز و دگر هيچ
ملك‌الشعراي بهار
دسته ها :
سه شنبه 1392/12/27
من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد
قفسم برده به باغي و دلم شاد كنيد
فصل گل مي گذرد هم نفسان بهر خدا
بنشينيد به باغي و مرا ياد كنيد
عندليبان گل سوري به چمن كرد ورود
بهر شاد باش قدومش همه فرياد كنيد
ياد از اين مرغ گرفتاركنيد اي مرغان
چو تماشاي گل و لاله و شمشاد كنيد
هر كه دارد ز شما مرغ اسيري به قفس
برده در باغ و ياد منش  آزاد كنيد
آشيان من بيچاره اگر سوخت چه باك
فكر ويران شدن خانه  صياد كنيد
ملك‌الشعراي بهار
دسته ها :
سه شنبه 1392/12/27
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بالهاي استعاري
لحظه هاي كاغذي را، روز و شب تكرار كردن
خاطرات بايگاني،زندگي هاي اداري
آفتاب زرد و غمگين ، پله هاي رو به پايين
سقفهاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري
با نگاهي سر شكسته،چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري
صندلي هاي خميده،ميزهاي صف كشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري
عصر جدول هاي خالي، پارك هاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي، نيمكت هاي خماري
رو نوشت روزها را،روي هم سنجاق كردم:
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري
عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاك خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري
روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري
قيصر امين پور
دسته ها :
چهارشنبه 1392/12/21

چشم ها پرسش بي پاسخ حيراني ها
دست ها تشنه تقسيم فراواني ها...
عمري به جز بيهوده بودن سر نكرديم
تقويم ها گفتند و ما باور نكرديم
دل در تب لبيك تاول زد ولي ما
لبيك گفتن را لبي هم تر نكرديم...
شعاع درد مرا ضرب در عذاب كنيد
مگر مساحت رنج مرا حساب كنيد...
دلم قلمرو جغرافياي ويراني است
هواي ناحيه ما هميشه باراني است

قيصر امين پور



دسته ها :
چهارشنبه 1392/12/21

اما
با اين همه
تقصير من نبود
كه با اين همه...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم

قيصر امين پور


دسته ها :
چهارشنبه 1392/12/21

گفتي: غزل بگو! چه بگويم؟ مجال كو؟
شيرين من، براي غزل شور و حال كو؟

پر مي زند دلم به هواي غزل، ولي
گيرم هواي پر زدنم هست، بال كو؟

گيرم به فال نيك بگيرم بهار را
چشم و دلي براي تماشا و فال كو؟

تقويم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهاي سبزِِ سرآغاز سال كو؟

رفتيم و پرسش دل ما بي جواب ماند
حال سؤال و حوصله قيل و قال كو؟

قيصر امين پور

دسته ها :
چهارشنبه 1392/12/21
حرفهاي ما هنوز ناتمام...
تا نگاه مي كني:
وقت رفتن است
بازهم همان حكايت هميشگي !
لحظه ي عظيمت تو ناگزير مي شود
آي...
ناگهان
چقدر زود
دير مي شود!
 قيصر امين پور
دسته ها :
چهارشنبه 1392/12/21
سراپا اگر زرد پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالي ، لب پنجره
پر از خاطرات ترك خورده ايم
اگر داغ دل بود ، ما ديده ايم
اگر خون دل بود ، ما خورده ايم
اگر دل دليل است ، آورده ايم
اگر داغ شرط است ، ما برده ايم
اگر دشنه ي دشمنان ، گردنيم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ايم !
گواهي بخواهيد ، اينك گواه :
همين زخمهايي كه نشمرده ايم !
دلي سربلند و سري سر به زير
از اين دست عمري به سر برده ايم
 قيصر امين پور
دسته ها :
چهارشنبه 1392/12/21
موجيم و وصل ما ، از خود بريدن است
ساحل بهانه اي است ، رفتن رسيدن است
تا شعله در سريم ، پروانه اخگريم
شمعيم و اشك ما ،در خود چكيدن است
ما مرغ بي پريم ، از فوج ديگريم
پرواز بال ما ، در خون تپيدن است
پر مي كشيم و بال ، بر پرده ي خيال
اعجاز ذوق ما ، در پر كشيدن است
ما هيچ نيستيم ، جز سايه اي ز خويش
آيين آينه ، خود را نديدن است
گفتي مرا بخوان ، خوانديم و خامشي
پاسخ همين تو را ، تنها شنيدن است
بي درد و بي غم است ، چيدن رسيده را
خاميم و درد ما ، از كال چيدن است
 قيصر امين پور
دسته ها :
چهارشنبه 1392/12/21
X