معرفی وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم خدایا..... یاریم کن نگاهم... در افق این فضای مجازی... جز برای تو....نبیند و انگشتانم ... جز برای تو ... کلیدی را فشار ندهند... *********************** وقتی به علاوه خدا باشی منهای هر چیزی زندگی می کنی. *********************** میلیون ها زن ایرانی در انقلاب سال 1357 با قدرت هر چه تمام تر پا در صحنه نهادند. حضور زنان در به پیروزی رسیدن انقلاب اسلامی چندین شکل داشت. برخی اخبار را گردآوری یا جزوه هایی را توزیع می کردند، بقیه به فعالان سیاسی مورد حمله یا زخمی ها پناه می دادند، بسیاری فعالانه در خیابان ها به راهپیمایی و تظاهرات می پرداختند، برخی تا آن جا پیش رفتند که در سنگر سازی در برابر نیروهای رژیم طاغوت کمک می کردند و حتی تعدادی از آنان اسلحه به دست گرفتند و به مبارزه پرداختند.
دسته
دوستان
همكاران(سازمان زنان انقلابي)
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 832362
تعداد نوشته ها : 5400
تعداد نظرات : 127


 ...
... ...
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
آنچه شنيديد زخود يا زغير
وآنچه بكردند زشر و زخير
بود كم ار مدت آن يا مديد
عارضه اي بود كه شد ناپديد
و آنچه بجا مانده بهاي دل است
كان همه افسانه بي حاصل است
نيما يوشيج
دوشنبه 1392/12/26
به چشم كور از راهي بسي دور
به خوبي پشه اي پرنده ديدن
به جسم خود بدون پا و بي پر
به جوف صخره اي سختي پريدن
گرفتن شر زشيري را در آغوش
ميان آتش سوزان خزيدن
كشيدن قله الوند بر پشت
پس آنكه روي خار و خس دويدن
مرا آسانتر و خوشتر
بود زان
كه بار منت دو نان كشيدن
 نيما يوشيج
دوشنبه 1392/12/26

از اين راه شوم ،گرچه تاريك است
همه خارزار است و باريك است
ز تاريكيم بس خوش آيد همي
كه تا وقت كين از نظرها كمي...

نيما يوشيج

 

دوشنبه 1392/12/26

شب همه شب شكسته خواب به چشمم
گوش بر زنگ كاروانستم
با صداهاي نيمه زنده ز دور
همعنان گشته همزبان هستم

جاده اما ز همه كس خالي است
ريخته بر آوار آوار
اين منم به زندان شب تيره كه باز
شب همه شب
گوش بر زنگ كاروانستم

نيما يوشيج

دوشنبه 1392/12/26
در پيله تا به كي بر خويشتن تني
پرسيد كرم را مرغ از فروتني
تا چند منزوي در كنج خلوتي
دربسته تا به كي در محبس تني
در فكر رستنم ـپاسخ بداد كرم ـ 
خلوت نشسنه ام زير روي منحني
هم سال هاي من پروانگان شدند
جستند از اين قفس،گشتند ديدني
در حبس و خلوتم تا وارهم به مرگ
يا پر بر آورم بهر پريدني
اينك تو را چه شد كاي مرغ خانگي!
كوشش نمي كني،پري نمي زني؟
نيما يوشيج
دوشنبه 1392/12/26
خانه ام ابري ست
يكسره روي زمين ابري ست با آن.
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد ميپيچد.
يكسره دنيا خراب از اوست
و حواس من!
آي ني زن كه تو را آواي ني برده ست دور از ره كجايي؟
خانه ام ابري ست اما
ابر بارانش گرفته ست...
نيما يوشيج
دوشنبه 1392/12/26
آن گل زودرس چو چشم گشود
به لب رودخانه تنها بود
گفت دهقان سالخورده كه : حيف كه چنين يكه بر شكفتي زود
لب گشادي كنون بدين هنگام
كه ز تو خاطري نيابد سود
گل زيباي من ولي مشكن
كور نشناسد از سفيد كبود
نشود كم ز من بدو گل گفت
نه به بي موقع آمدم پي جود
كم شود از كسي كه خفت و به راه
دير جنبيد و رخ به من ننمود
آن كه نشناخت قدر وقت درست
زيرا اين طاس لاجورد چه جست ؟
نيما يوشيج
دوشنبه 1392/12/26

ترا من چشم در راهم
شباهنگام
كه مي گيرند در شاخ « تلاجن» سايه ها رنگ سياهي
وزان دلخستگانت راست اندوهي فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام.در آندم كه بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام
گرم ياد آوري يا نه
من از يادت نميكاهم
ترا من چشم در راهم

نيما يوشيج

 

دوشنبه 1392/12/26
زندگاني چه هوسناك است ، چه شيرين!
چه برومندي دمي با زندگي آزاد بودن،
خواستن بي ترس،حرف از خواستن بي ترس گفتن،شاد بودن!...
 نيما يوشيج
دوشنبه 1392/12/26
فرياد مي زنم ،
من چهره ام گرفته !
من قايقم نشسته به خشكي !
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست ،
يك دست بي صداست ،
من ، دست من كمك ز دست شما مي كند طلب،
فرياد من شكسته اگر در گلو ، وگر
فرياد من رسا ،
من از براي راه خلاص خود و شما،
فرياد مي زنم
، فرياد مي زنم!!
 نيما يوشيج
دوشنبه 1392/12/26
من دلم سخت گرفته است از اين
ميهمان‌خانه‌ي مهمان‌كش روزش تاريك
كه به جان هم نشناخته انداخته است:
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن ناهشيار...
 نيما يوشيج
دوشنبه 1392/12/26
آي آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!
يك نفردر آب دارد مي سپارد جان.
يك نفر دارد كه دست و پاي دائم‌ ميزند
روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي‌دانيد.
آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،
آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد
كه گرفتستيد دست ناتواني را
تا تواناييّ بهتر را پديد آريد،
آن زمان كه تنگ ميبنديد
بركمرهاتان كمربند،
در چه هنگامي بگويم من؟
يك نفر در آب دارد مي‌كند بيهود جان قربان!
آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد!
نان به سفره،جامه تان بر تن؛
يك نفر در آب مي‌خواند شما را...
نيما يوشيج
دوشنبه 1392/12/26
مي تَراوَد مَهتاب
مي درخشد شَب تاب،
نيست يك دَم شِكَنَد خواب به چشمِ كَس وليك
غَمِ اين خُفته ي چند
خواب در چشمِ تَرَم مي شكند.
نگران با من اِستاده سَحَر
صبح مي خواهد از من
كز مباركْ دَمِ او آوَرَم اين قومِ به جانْ باخته را بلكه خبر
در جگر ليكن خاري
از رَهِ اين سفرم مي شكند... نيما يوشيج
دوشنبه 1392/12/26
X