معرفی وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم خدایا..... یاریم کن نگاهم... در افق این فضای مجازی... جز برای تو....نبیند و انگشتانم ... جز برای تو ... کلیدی را فشار ندهند... *********************** وقتی به علاوه خدا باشی منهای هر چیزی زندگی می کنی. *********************** میلیون ها زن ایرانی در انقلاب سال 1357 با قدرت هر چه تمام تر پا در صحنه نهادند. حضور زنان در به پیروزی رسیدن انقلاب اسلامی چندین شکل داشت. برخی اخبار را گردآوری یا جزوه هایی را توزیع می کردند، بقیه به فعالان سیاسی مورد حمله یا زخمی ها پناه می دادند، بسیاری فعالانه در خیابان ها به راهپیمایی و تظاهرات می پرداختند، برخی تا آن جا پیش رفتند که در سنگر سازی در برابر نیروهای رژیم طاغوت کمک می کردند و حتی تعدادی از آنان اسلحه به دست گرفتند و به مبارزه پرداختند.
دسته
دوستان
همكاران(سازمان زنان انقلابي)
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 832429
تعداد نوشته ها : 5400
تعداد نظرات : 127


 ...
... ...
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
معناي كلمه ي شهيد 

دركتب‌ لغت‌، براي‌ كلمه شهيد چند معنا ثبت‌ شده‌ است‌؛ مانند امين‌ درارائهشهادت‌، گواه‌، كشته‌ در راه‌ خدا و كسي‌ كه‌ چيزي‌ از او پوشيده‌ نيست‌.چنان‌ كه‌ شهادت‌ را؛ «خبر دادن‌ به‌ آنچه‌ ديده‌ شود و مجموع‌ آنچه‌با حس‌درك‌ كردني‌ است‌» دانسته‌اند.

چرا كشته راه‌ خدا را «شهيد» مي‌خوانند؟ در اين‌ باره‌ وجوه‌ مختلفي‌ ذكرشده‌ است‌؛ مانند:

ــ شهيد شهادت‌ حق‌ را در راه‌ خدا برپا كرده‌، عملاً به‌ حق‌ به‌ شهادت‌ مي‌دهد.

ــ فرشتگان‌ او را مي‌بينند، پس‌ او شهيد به‌ معناي‌ مشهود است‌.

ــ خداوند و فرشتگانش‌، بهشت‌ را براي‌ شهيد گواهي‌ مي‌دهند.

ــ زنده‌ و نزد پروردگارش‌ حاضر است‌.

ــ ملكوت‌ و ملك‌ خداوند را مشاهده‌ مي‌كند.

ــ روز قيامت‌ گواه‌ برامّت‌هاي‌ ديگر هست‌.


سه شنبه 1393/6/25
شلمچه
منطقهمرزي شلمچه در منتهي اليه غرب خرمشهر واقع شده است . از جنوب و غرب به عراق وصل است و خودش در يك زاويه قائمه اي كه بدين شكل ساخته شده ، قرار گرفته است . دشت شلمچه تا عمق خاك عراق ادامه دارد. به ادامه شلمچه در آن طرف مرز، شلمچه عراق مي گويند.جزاير مجنون (خيبر)، كانالهاي زوجي و پرورش ماهي و نهرهاي جاسم و دوعيجي در شلمچه عراق واقع است . محور اصلي تهاجم ارتش عراق به سمت خرمشهر و شرق كارون ، شلمچه بود. عراق توانست با اعزام چندين لشكر مكانيزه ، پياده و زرهي ، پس از 35 روز جنگ ، خرمشهر را اشغال كند و با عبور از رودخانه كارون ، خود را به جاده آبادان - ماهشهر برساند.


سه شنبه 1393/6/25
فكه
يكي‌از محورهاي‌ اصلي‌ تجاوز و حمله‌ي‌ ارتش‌ عراق به ‌شمال‌ خوزستان‌ محور فكه‌ بود كه‌ با عبور از اين‌ محور توانست‌ خودرا تا كنار رودخانه‌ي‌ كرخه‌نزديك‌ جاده‌ي‌ اهواز ـ انديمشك‌ برساند. منطقه‌ي‌ عمومي‌ فكه‌، رملي‌ و سرزمين‌ شن‌هاي‌ روان‌ است‌.


سه شنبه 1393/6/25
دو كوهه اينپادگان در فاصله 7كيلومتري شمال شهر انديمشك و 160كيلومتري شهر اهواز قراردارد. قبل از انقلاب يكي از بزرگترين پادگانهاي ارتش بود كه در اختيار يكياز تيپ هاي لشكر92 زرهي ارتش قرار داشت. اما بعد از انقلاب و با شروع جنگ تحميلي در شهريورماه 1359 و در نتيجة افزايش تعداد يگانهاي نظامي سپاه، با توجه به موقعيت مناسب آن مورد توجه مسئولين نظامي قرار گرفت و اولين بار بصورت جدّي قبل از عمليات فتح المبين به عنوان عقبة نيروها مورد توجه قرار گرفت و به ترتيب تيپ هاي 7ولي عصر(عج)، تيپ14 امام حسين(ع)، تيپ تازه تأسيسمحمد رسول الله(ص) و چند روز بعد تيپ هاي17 قم و 8 نجف اشرف در آن مستقر شدند. اولين اعزام در اسفندماه1360 به دنبال حمله ارتش عراق به چزّابه از دوكوهه صورت گرفت.
»
سه شنبه 1393/6/25
عمليات هوايي كربلاي 5
دي ماه سال 1365 روزهاي پاياني خود را سپري مي كرد و عمليات كربلاي 5 توسط رزمندگان غيور ايران آغاز شده بود . دراين عمليات به نيروي هوايي ماموريت داده شده بود مواضع دشمن را در شلمچه بمباران كند . خيلي سريع كار طراحي حملات هوايي به خط مقدم دشمن در شلمچه آغاز شد و مقرر شد اين منطقه از ارتفاع بالا بمباران شود. يكي از دلايلي كهتصميم گرفته شد بمباران از ارتفاع بالا انجام شود، شكستن ديوار صوتي توسط بمب بود، بدين شكل كه وقتي از ارتفاع بالا بمب ها رها مي شدند، علاوه بر وارد آوردن خسارات سنگين به دشمن به علت سرعت گرفتن، بمب ديوار صوتي را مي شكست و باعث ايجاد رعب و وحشت در دل صداميان مي شد . مقرر شده بود تمامي جنگنده هاي حاضر در عمليات در پايگاه شكاري اميديه جمع شوند و حملات به صورت متمركز از اين پايگاه صورت پذيرد .
چهار فروند از بندرعباس به پرواز درآمديم


دوشنبه 1393/6/24
به سبكي يك پلاك و چند تكه استخوان.....
 
پدر كودك رو بغل كرد و تو آغوش گرفت

كودك هم مي خواست پدر رو بلند كنه ولي نتونست

با خود گفت:

حتماً چند سال بعد مي تونم

بيست سال بعد پسر تونست پدر را بلند كنه

پدر سبك بود

سبكه سبك

به سبكي يك پلاك و چند تكه استخوان.....
دوشنبه 1393/6/24
آرزوي شهادت
« براي بهترين دوستان خود دعاي شهادت كنيد»

هر چند كه خيلي از افراد مي گويند: خدانكند. اين چه حرفهايي است كه مي زنيد؟ چرا دعاي مردن مي كنيد براي هم؟

اما آن ها غافلند از اينكه شهادت، مردن نيست. شهادت زنده ماندن ابدي است. جاودانگيست

و چه بهتر از جاودانه شدن؟

شهيد علمدار

پي نوشت : كسايي كه مارو دوست خودشون ميدونن ... واسه ما هم ارزوي شهادت بكنن
دوشنبه 1393/6/24
آرامش ابدي 

درد،طاقتش را طاق كرده بود. ديگر واقعاً بريده بود. اين، سي و هشتمين عملي بودكه بر روي او انجام مي شد. حتي ديگر امكان بي هوشي هم نبود و بايد مثل دفعه پيش، درد طاقت سوز تيغ جراحي را هم تاب مي آورد. به ياد حرف دكتر افتاد كه خيلي خونسرد مي گفت: «نبايد انتظار داشته باشي با اين عمل ها، مشكلت حل شود؛ اين عمل ها فقط يك درمان مقطعي است!»

خدايا!چه مي شد مرا هم با دوستان شهيدم مي پذيرفتي و از اين درد جانكاه... ؛ اينجمله هنوز در ذهنش كامل نشده بود كه اشك از گوشه چشمش جاري شد و با لحني عذرخواهانه، آهسته گفت: «الهي! راضي ام به رضاي تو»؛ اما اين درد، آه! با اين درد هميشگي چه بايد مي كرد...؟ ناگهان، چشمش به پشت پنجره اتاق عمل افتاد كه شعري كوتاه بر آن نوشته شده بود:
«طبيبم گفت دردت را دوا نيست           ولي درد مرا درمان حسين است»
بياختيار، اشك از چشمانش جاري شد. گريست؛ سيرِ سير؛ به خود آمد؛ احساس كرد آرامش ابدي، همه وجودش را گرفته؛ گويا ديگر دردي هم احساس نمي كرد!
حكايت آن پاهاي آرام
نميدانم زندگي بر روي آن صندلي چرخ دار چگونه است. بارها آرزو كردم براي يك روز هم كه شده، جاي تو بودم و دنيا را از منظر تو مي نگريستم. احساس مي كنمزندگي بر روي آن صندلي، انسان را به گذشته مي برد؛ به دوران كودكي.
مگر نه اينكه هرگاه مرا مي بيني، به زحمت سرت را بلند مي كني و با لبخندي هميشگي مي پرسي: «چطوري جوون؟»
شايد به خاطر همين، اين قدر روحت لطيف و قلبت شكننده است!
شنبه 1393/6/15
روزه ، گرما ، جبهه /خاطره
در ماه رمضان سال 60 برق انديمشك بر اثر موشك باران عراق قطع شد.

در آن زمان آب بيمارستان ها از طريق پمپ هايي كه با برق كار مي كردند تامين مي شد.

هوا به شدت گرم بود و هيچ وسيله خنك كننده اي نداشتيم.

براي آنكه بتوانيم گرما را تحمل كنيم بر روي كاشي هاي بيمارستان مي خوابيديم تا كمي از حرارت بدنمان كاسته شود !!!

خاطره اي از مريم كاتبي از امدادگران دفاع مقدس
شنبه 1393/6/15
نفر بعد ...
نشسته بود روي جعبه ي مهمات عقب وانت بار ، كنار كوهي از كنسرو .

«بفرما برادر ! اين هم از سهما شما ... نفر بعدي.»

جلوتر رفتر. ما با هادي رفيق بوديم و بي رودربايستي .

« هادي جان ! خدا خيرت بده ، آقايي كن و امروز سهم سنگر ما رو يك كمي چرب تر كن ، آخه مهمون داريم.»

چيزي نگفت . سهمه ما را جفت و جور كرد و به طرفم گرفت : بفرما برادر!


شنبه 1393/6/15
اخوي اگه شهيد شدي شفاعت يادت نره!!!
مثلا آموزش آبي خاكي مي ديديم. يكبار آمديم بلايي را كه ديگران سر ما آورده بودند سر بچه ها بياوريم ولي نشد.

فكر مي كردم لابد همين كه خودم را مثل آن بنده خدا زدم به مردن و غرق شدن،

از چپ و راست وارد و ناوارد مي ريزند توي آب با عجله و التهاب من را مي كشند بيرون و كلي تر و خشكم مي كنند

و بعد مي فهمند كه با همه زرنگي كلاه سرشان رفته است.

كلاه سرشان اين بود كه در يك نقطه اي از سد بنا كردم الكي زير آب رفتم. بالا آمدم.

دستم را به علامت كمك بالا بردم و خلاصه نقش بازي كردن.

ديدم كه نخير هيچكس گوشش بدهكار نيست!!! جز يكي دو نفر كه نزديكم بودند.

آنها هم مرا كه با اين وضع ديدند، شروع كردند دست تكان دادن: خداحافظ! اخوي اگه شهيد شدي شفاعت يادت نره!!!!!
جمعه 1393/6/14
مثل حسين (ع) ،مثل عباس (ع)
اومده بود مرخصي. نصفه شب بود كه با صداي ناله ش از خواب پريدم. رفتم پشت در اتاقش. سر گذاشته بود به سجده و بلند بلند گريه ميكرد؛ مي گفت: «خدايا اگر شهادت رو نصيبم كردي مي خواهم مثل مولايم امام حسين(عليه السلام) سر نداشته باشم. مثل علمدار حسين(عليه السلام) بي دست شهيد شم...»
وقتي جنازه ش رو آوردند، سر نداشت. يك دستش هم قطع شده بود، همون طور كه دوست داشت. مثل امام حسين(ع)، مثل حضرت عباس(ع)....
منبع : كتاب خط عاشقي
جمعه 1393/6/14

 

قرار شد سه شهيد گمنام را در شهرستان چترود كرمان تشيع وخاكسپاري نمايند.من هم براي مراسم به آنجا سفر كردم.تشيع شهدا قبل از ظهر با شكوه خاصي برگزار شدعصر همان روز مراسم ديگري براي شهدا برگزارشد.موقع غروب ودر حين مداحي جواني ازميان جمعيت برخاست وگفت:مي خواهم مطلب مهمي را بگويم مردم اجازه صحبت به او نمي دادنداما او با اصرار شروع به صحبت كردوگفت :امروز صبح كه براي مراسم تشيع  مي آمدم پر از ترديد بودم زماني كه زير تابوت يكي از شهدا بودمبا خودم حرف ميزدم يعني اينها چه كساني هستندمشتي استخوان و...به جاي تكرار كلمات مداح به شهدا مي گفتم بايد چيزي نشان دهيد تا من اطمينان پيدا كنم بايد كاري كنيد تا ترديد من از بين برود.ظهر بعداز نماز به خانه رفتم.

بعد از ناهار مشغول استراحت شدم.به محض خوابيدن جوان زيبايي را ديدم كه به سمت من مي آمدبعد به من اشاره كرد وگفت باور داشته باش .من همان شهيدي هستم كه زير تابوت من گلايه مي كردي آمده ام بگويم اميد وار باش ،باور داشته باش.آرامش خاصي پيدا كردم خوشحال شدم روبه شهيد گفتم شما خواسته من را اجابت كردي من را از ترديد خارج كردي آيا مي توانم براي شما كاري انجام دهم؟

جوان نگاه پر محبتي كرد وگفت آري من هادي هستم بچه اهواز، فلكه چهار شير ،كوچه ...نشان به آن نشان كه من را در محل به نام دانشجوي مفقودالاثرمي شناسند به مادر پيرم بگو منتظر من نباش نشاني من را به اوبده.صحبت جوان تمام شد.بايكي از دوستانم در بنياد شهيد خوزستان تماس گرفتم.ماجرا را تعريف كردم ساعتي بعد ايشان تماس گرفت وگفت پيگيري كردم همه گفته ها صحيح است.با هم به اهواز رفتيم  آدرس راپيدا كرديم زنگ خانه را زديم پيرزن رنجوري با قد خميده در راباز كردبي مقدمه گفت:از هادي من خبر آورده ايد؟

راوي:نظام الاسلامي(مجري سينما)

جمعه 1393/6/14

 

بعداز عمليات والفجر مقدماتي پيكر شهيدي را آوردند كه شناسايي نشده بود بدنش سالم بود اما هيچ نشانه اي نداشت.پس از مدتي اورا در جوار آيت الله اشرفي در گلستان شهدا اصفهان به خاك سپرديم .چهار سال گذشت ،براي زيارت رفته بودممشهديكي از دوستان مرا ديد وبدون مقدمه پرسيد:آيا در كنار مزار آيت الله اشرفي شهيد گمنام دفن شده ؟!  با تعجب گفتم: بله چطور مگه؟!دوستم دوباره پرسيد:آن شهيد در اواخر سال ۶۱به شهادت رسيده؟با تعجب بيشتر گفتم :بله  بعدبي مقدمه گفت:آن شهيد ديگر گمنام نيست!تعجب من بيشتر شد.اوگفت :نام اين شهيد مهدي شريفي است!بعد ادامه داد وماجرارا به طور كامل تعريف كرد :مادر اين شهيد خيلي بخاطر فرزندش بي تابي مي كرده.شبي در عالم خواب مي بيندكه وارد گلستان شهدا ميشود.در كنار مزار آيت الله فاضل هندي پله هايي در مقابلاو نمايان ميشود.

ازپله ها پايين ميرود .بعد هم باغي در مقابل او نمايان مي شود .در باغ محفل نوراني علماي اصفهان برقرار بوده .آيت الله ارباب و خوانساري و...حضور داشتند . آنان را قسم مي دهد كه در مورد فرزندش او را كمك كنند . مرحوم ايتالله خراساني كه سالها قبل از دنيا رفته به اين زن مي گويد :مزار فرزند شما را آقاي مكي نژاد مي داند.به ايشان بگوييد مزار شهيد گمنامي كه در جوارايت الله اشرفي دفن كرديد به شما نشان دهد . اين مزار فرزند شماست !وقتي از مشهد برگشتم سنگ قبر شهيد گمنام را عوض كرديم .روي آن مشخصات شهيد شريفيرا نوشتيم .

راوي:مكي نژاد

منبع:كتاب كرامات شهدا

جمعه 1393/6/14

دراهواز مسئول انتقال شهدا بودم.يك روز پيرمردي مراجعه كرد وگفت:فرزندم شهيدشده ودر اينجاست .باتعجب سراغ ليست شهدا رفتم .اما هرچه گشتيم مشخصات پسر اونبود.پيرمرد اصرار مي كرد كه آمده تا پسرش رابا خودش ببرد!من هرچه مي گفتم كه چنين مشخصاتي در ميان شهدا نداريم بي فايده بود.پيرمرد مرتب اصرار مي كرد.يادم افتاد چند شهيد گمنام در مقر داريم .نا خوداآگاه پيرمرد را به كنار شهداي گمنام بردم .شش شهيد راديد اما واكنشي نشان نداد.اما با ديدن شهيد هفتم جلو آمد فرياد زد:الله اكبر...اين فرزند من است.بعد هم اورا در آغوش كشيد پسرش را صدا مي كرد.اما اين شهيد هيچ عامل مشخصه اي نداشت !نه پلاك،نه كارت ونه...پيرمرد گفت:عزيزان ،اين پسر من است مي خواهم اورا با خودم به شهرمان ببرم .


جمعه 1393/6/14

سه رزمنده بسيجي، در مجالي كه يافته اند ...

در كانالي باريك به نماز ايستاده اند.

كانالي كه براي اين رزمندگان، هم "محرابِ نبرد" است و هم "محرابِ نماز" !!!

و چه محرابي از اين نزديك تر به بارگاهِ الله؟
جمعه 1393/6/14

 

دفتر را برد گذاشت رو به روش گفت: "بيا اين همه نمره بيست"

بغض گلويم را گرفته بود؛ بغضي سنگين.

رو به قاب عكس كرد و گفت: «مگه نگفتي هر وقت نمره بيست بگيرم جايزه مي دي؟»

بعد با اون چهره و نگاه معصومانه اش رو به من كرد و گفت:"مامان من جايزه نمي خوام فقط بگو بابا بياد خونه"

ديگه نتوانستم جلوي اشكم را بگيرم. رفتم قاب عكس عبدالله را از روي تاقچه برداشتم و گذاشتم توي كمد.

جمعه 1393/6/14

 

اي فاتح خوبي ها گمنــــــام تويي يا من؟!

 

شوريده دل شهدا گمنــــــام تويي يا من؟!

 

برگشتي از آغوش خامـــوش بيابان ها!

 

كردي به دل ما جا گمنـــــام تويي يا من؟!

پنج شنبه 1393/6/13

چشمانت را بستي كه شرمنده ات نشويم ما...

چشمانت را بستي روي همه گناهان ما...

روي همه ي خطاهاي ما

روي جريان هاي انحرافي

ما هم همين كار را كرديم

چشممان را بستيم روي خون هاي شهدا...

پنج شنبه 1393/6/13

 

همه را صف كرده بودند كه قبل از
اعزام واكسن بزنند. خودش را به هر كاري زد
كه واكسن نزند. مي‌گفت من قبلاً جبهه بودم
احتياج به واكسن ندارم. چند بار هم خواست يواشكي
از صف رد بشود. اما نگذاشتند.
نوبتش كه شد، آستينش را كه بالا زدند، ديدند دستش مصنوعي است...

پنج شنبه 1393/6/13

 

 

 

روايت رزمنده‌اي كه دهانش را پر از گل كرده بود در همين راستاست كه در زير مي‌خوانيم.

 

 حدوداً بيش‌ از چهار ساعت از عمليات والفجر 8 نگذشته بود. يكي از فرماندهان تعريف مي‌كرد: «كنار معبري كه مثل كانال بود عبور مي‌كردم كه در آن تاريكي شب ديدم، جسم يك انسان سر راهم قرار گرفته است. تاريك بود. نزديك‌تر رفتم، ديدم يك نوجوان بسيجي نشسته است.»

با حالت تعجب از او پرسيدم: «نيروي كدوم يگاني؟ پاشو حركت كن.» دست زدم بهشانه‌هايش، ديدم حركت نمي‌كند. گفتم حتماً شهيد شده است. آرام كنارش نشستم، چيزي ديدم كه ساليان سال هنوز نتوانستم آن لحظه را فراموش كنم. تمامدهانش را پر گِل كرده بود!

 

حدس زدم كه چهشده. نگاهم به پاهايش افتاد، ديدم هر دو پا از زانو به بالا قطع شده است. قدرت حركت نداشت، به خاطر اينكه صدايش بلند نشود و دو نفر را معطل خود نكندو عمليات

 

تضعيف نشود با غرور جواني، گِل در دهان كرده و آرام خود را يك گوشه پنهان كرده بود.

اينكه رزمندگان ما در هشت سال دفاع مقدس اين گونه كارها را چه كسي آموخته‌اند كه در موقعيت‌هاي بحراني آن را اجرايي كنند، نكته‌اي تأمل برانگيز است كه بايد مورد توجه قرار گيرد. /7432/

روايت‌گري از سيدمحمود خيرالامور، نويسنده و پژوهشگر دفاع مقدس

چهارشنبه 1393/6/12

وقتي كه نخست وزير بود صبح روزي جهت ديدار و رساندن پيامي وارد همان خانه تاريخي (كلنگي) وي شدم.

از مشاهده صحنه اي قلبم به درد آمد.

 هوا كمي گرم بود. او خيلي ساده با يك زير پيراهن كه چند جاي آن سوراخ بود و در گوشه حياط خانه اش نشسته بود

 و داشت با دو ـ سه دانه خرما و يك ليوان شير صبحانه مي خورد! بعد از سلام و احوالپرسي و تعارف به صبحانه گفتم:

اي عزيز! اين چه وضعي است كه شما داريد چرا به خود نمي رسيد و اين قدر زندگي را به خود سخت گرفته ايد

 از شما توقع نداريم مانند نخست وزيران دوره ستم شاهي باشيد 

لااقل يك زير پيراهن درست و حسابي به تن كنيد! مثل اين كه شما نخست وزيريد!

آهي كشيد و نكته اي گفت كه سوز دل و نفوذ كلام از دل بر آمده اش همواره در خاطرم جاودان مانده است. او گفت:

جانم! از اين حالم نگران نباش! 

نگران آن روزم باش كه ميز و مسئوليت مرا بگيرد و من گذشته خويش را فراموش كنم. 

خدا نكند روزي بر من بيايد كه يادم برود چه وظيفه سنگيني در قبال خدا و خلق دارم.

 از شما مي خواهم در حق من دعا كنيد. 

من تحت تاثير اين سخن از دل بر آمده اش بي اختيار از جايم برخاستم و پيشاني اش را بوسه دادم!

سيفي ،فرهنگ پايداري تبيان

چهارشنبه 1393/6/12

استغفرالله!!!

خدايا امان از تاريكي و تنگي و فشار قبر و سوال نكير و منكر در روز محشر و قيامت،

به فريادم برس !!!

خدايا دل شكسته و مضطرم، صاحب پيروزي و موفقيت تو را مي‌دانم و بس. و بر تو توكل دارم

خدايا ! از مال دنيا چيزي جز بدهكاري و گناه ندارم.....

چهارشنبه 1393/6/12

 

نميدونم چرا به اين عكس نگاه ميكنم ي بغضي وجودمو ميگيره !!!!!
 
چي ميشه گفت !!!!
 
شما بگين با ديدن اين عكس ياد چي ميفتين ......

 

چهارشنبه 1393/6/12

جعبه شيريني رو جلوش گرفتم ، يكي برداشت و گفت: ميتونم يكي ديگه بردارم؟

 

گفتم : البته سيد جون ، اين چه حرفيه؟

 

برداشت ولي هيچكدوم رو نخورد. كار هميشگيش بود ...

 

هر جا كه غذاي خوشمزه يا شيريني يا شكلات تعارفش ميكردند برميداشت اما نميخورد

 

 

ميگفت: برم با خانومو بچه ها ميخورم .ميگفت: شما هم اين كارو انجام بدين .

 

اينكه ادم شيريني هاي زندگيشو با زن و بچه ش تقسيم كنه خيلي توي زندگي خانوادگي تاثير ميذاره

 

شهيد سيد مرتضي آويني

چهارشنبه 1393/6/12

ضد انقلاب در كردستان نيرو هاي زبده سپاه رو شناساي مي كرد بعد برا سرشون جايزه مي گذاشت 

 

وقتيمحمود كاوه به كردستان آمد،دو هفته بعد اسمش رفت تو ليست سياهشان !!!

 

براي سرش سه هزار تومان جايزه گذاشت !!!

 

يك ماه بعد سر كاوه را پانزده هزار تومان مي خريد چند ماه بعد در عمليات آزاد سازي بوكان،

 

قيمت سر محمود كاوه به دو ميليون تومان رسيد!!!!!!!

 

 

پي نوشت : سر مارو چند قيمت ميزارن؟؟
چهارشنبه 1393/6/12

قمقمه ي آبت را به اسير عراقي دادي!

به دشمنت..

حال آنكه...

تصوير مي گويد

تو تشنه تري...


السلام عليك يا ساقي العطاشا.....

سه شنبه 1393/6/11

اندازه پسر خودم بود ...

 

سيزده چهارده سال سن داشت ....

 

وسط عمليات يدفعه نشست ...

 

گفتم : حالا چه وقت استراحته ؟!!

 

گفت : بند پوتينم شل شده.  ميبندم و راه ميفتم ...

 

نشست ولي بلند نشد ....

هردوپايش تير خورده بود 

 

ولي براي روحيه ما چيزي نگفت !!!

سه شنبه 1393/6/11
دفترچه گناهان يوميه شهيد كاظم رستگار نجفي (فرمانده لشكر 10 سيدالشهدا(ع) )
 

يكشنبه 62/2/25

يك ساعت خواب اضافي در بين الطلوعين

احساس خستگي در عبادت

غيبت بسيار و تاكيد بر آن

قسمتي از وصيت نامه :

دوست دارم با بدني پاره‎پاره به ديدار سيدالشهدا(ع) بروم...

.

.

.

پي نوشت : به كجا داريم ميريم ما ؟!!!!!
سه شنبه 1393/6/11

مرد آمده بود چيزي بگويد سرفه امانش نداده بود ...

 

چه مي‌توانست بگويدوقتي تمامِ فهمِ يك شهر از جانباز سهميه دانشگاه است... 

وبعد از مرگ،شايد اسم يك كوچه…

مرا به خاك نسپاريد ...

نفسهـــــاي مسمومم ،

خاك را هم به ســـــرفه مي اندازد ...

يك كپسول اكسيژن پاي مزارم بكاريد ؛

تا زمين نفس بكشد ... !!!

دوشنبه 1393/6/10

شهيد سيد محمد رضا موسوي فرزند سيد محمد صادق از سادات جليل القدرشاهرخي ومورد احترام مردم بالا گريوه لرستان در سال 1332در روستاي چغادرميان از توابع شهرستان بلدختر چشم به جهان گشودشهيديكي از باكباختگان راه حسين (ع) بود و درسن 15سالگي بدر بزرگوارش را از دست داد واز همان دوران كودكي با توجه به جوخانواده به عقايد مذهبي بايبند شد و از همان دوران نوجواني آثار صداقت،غيرت،شجاعت،جوانمردي وتقوادرچهره درخشانش آشكارو زبانزد عام وخاص بود. نسبت به افرادكوچك وبزرگ همچون جد بزرگوارش رسول الله (ص)تواضع مي نموددربرخوردبامسائل ومشكلات و مصائب بردبار وصبوربود

يکشنبه 1393/6/9

 

چند ماه بخاطر تعليق غني سازي سايت نطنز تعطيل بود ...

 

ولي مصطفي انجا رو رها نكرد ....

 

يك روز امد خانه و گفت : به خدا يه كاري كردن ما كارو ببوسيم و بزاريم كنار !!!

 

- چطور بابا ؟!

 

- اومدن در سايت رو مهر و موم كردن ابن خدا نشناس ها !!!

 

كاري كردن ما از بغل سايت هم نميتونيم رد شيم !!! دارن عكس برداري ميكنن....

 

دولت جديد كه امد ... و تعليق را برداشت ....

 

غوغايي بود توي وجودش ... چسبيد به كار !!

 

شادي روحشون و شهيد قشقايي صلوات
يکشنبه 1393/6/9

 

چند روز بعد از عمليات ، يك نفر رو ديدم كه كاغذ و خودكار گرفته بود دستش ...
هر جا مي رفت همراه خودش مي برد
از يكي پرسيدم: چشه اين بچه؟
گفت: آرپي جي زن بوده
توي عمليات اونقدر آرپي جي زده كه ديگه نمي شنوه

يکشنبه 1393/6/9

يکشنبه 1393/6/9

  

در بمباران سال 61-62 پادگان ابوذر واقع در سر پل ذهاب تعداد قابل توجهي از رزمندگان شهيد و مجروح شده بودند.

زخمي ها رو با دختران انتقال داده بودند

كارمندان وپرستاران بيمارستان اصلا قادر به جوابگويي اين همه زخمي نبودند.

ماهم براي كمك به بيمارستان رفته بوديم.

در بين مجروحين چشمم به نوجواني افتاد كه هنوز صورتش مو در نياورده بود.

دست قطع شده اش پانسمان كرده بودند و بيهوش بود !!!

براي دلجويي نزديكش رفتم و گفتم كاري چيزي نداري؟؟؟

بانارحتي گفت خير ! شما چه فكر ميكنيد؟

من براي شهيد شدن امده بودم.اين كه چيزي نيست!!!

باشرمندگي از او دور شدم بعد از يك ساعت دوباره از كنار تخت او رد شدم،

درحالي كه به شهادت رسيده بود....

يکشنبه 1393/6/9

در تفحص شهدا ،دفتر چه يادداشت يك شهيد شانزده ساله پيدا شد كه گناهان هر روزش را در آن يادداشت كرده بود.
گناهان يك روز او عبارتند از:
*سجده نماز ظهر طولاني نبود
*زياد خنديدم

يکشنبه 1393/6/9

 

يكي از بچـه ها به ابــراهيم گفـت :

 

 ابرام جـون! تيـپ و هيكلـت خيلي جالـب شـــده...

 

 توي راه كه مي اومـدي دوتا دختـر پشـت سرت بـودن و مرتـب از تو حـرف ميـزدند... 

 

شلــوار و پيرهن شيـك كه پوشـيدي، ساك ورزشي هم كه دسـت گرفتي ، كاملاً معلومه ورزشكاري! 

 

ابراهيم خيلي نارحت شد. رفت توي فكر. اصلاً تـوقع چنيـن چيزي را نداشـت.... 

 

جلسـه بعد كه ابراهـيم را ديـدم خـنده ام گرفته ؛ پيراهن بلنــد پوشيده بود و شلوار گشـاد!

 

 به جاي سـاك ورزشي هم كيسـه پلاسـتيكي دست گـرفته بـود...

 

 تيپش به هر آدمي مي خورد غير از كـشتي گير.... 

 

بچه ها ميگفتــند : تو ديگه چه جـور آدمي هسـتي! ما باشگـاه ميايم تا هيكـل 

ورزشـكاري پيدا كنـيم. بعد هم لباس تنـگ بپوشـيم. اما تو با اين هيكل قشـنگ و رو فرم،

 

آخه اين چه لباس هائيه كه ميپوشي؟! 

 

ابراهيم به اين حــرف ها اهميت نمي داد و به بچه ها توصيه مي كرد: 

 

ورزش اگه براي خدا باشه، عبادته؛

 

 به هر نيت ديگه اي باشه ، فقط ضرره...

 

كتــاب سـلام بر ابراهيـم ص۴۱

شنبه 1393/6/8

 

خيلي گشته بوديم،نه پلاكي نه كارتي،چيزي همراهش نبود.لباس فرم سپاه تنش بود.چيزي شبيه دكمه پيراهن در جيبش نظرم را جلب كرد.خوب كه دقت كردم،ديدم يك نگين عقيق است كه انگار جمله اي رويش حك شده.خاك و گل ها را پاك كردم.ديگر نيازي نبود دنبال پلاكش بگرديم.

روي عقيق نوشته بود:(به ياد شهداي گمنام)

جمعه 1393/6/7
 
 
 دقت كن ! نگاهشان به توست... بعد از آنها ، تو چه كرده اي ؟؟؟
پنج شنبه 1393/6/6

 

خيلي اشكش را نگه مي داشت، توي چشمش!!!

همسرش فقط يكبار گريه اش را ديد، وقتي امام رحلت كرد .

دوستش مي گفت:

«ما كه توي نماز قنوت مي گيريم ، از خدا مي خواهيم كه خير دنيا و آخرت را به ما اعطا كند

و يا هر حاجت ديگري كه براي خودمان باشد.

اما صياد توي قنوتش هيچ چيزي براي خودش نمي خواست.

بارها مي شنيدم كه مي گفت :

... اللهم الحفظ قائدنا الخامنه اي ...

بلند هم مي گفت ،

 از ته دل ...

پنج شنبه 1393/6/6

 

 

تعريف ميــكرد :

همسرم توي حيــاط از روي ويلچر با صورت خورد زميــن...

بعد كه من دويــدم و از روي زميــن بلنــدش كردم

ديــدم داره مثل ابـر بهار گريــه ميكنه...

با تعجب بهش گفتم

حاجي شما توي ايـن سالهاي مجروحيتت

يــه بار آخ نگفتي

 چي شده؟!

گفتش نميدونستم

زميــن خوردن با صــورت اينـقدر درد داره ...

.
.
.

يا ابوالفضل (ع)
پنج شنبه 1393/6/6

 

اومد پيشم گفت: خيلي دلم گرفته. روضه ميخوني؟؟؟ شايد ديگه فرصت نباشه!!


گفتم! برو شب عملياته! خيلي كار دارم!!

رفت و با دوستش برگشت! اصرار كه فقط چند دقيقه!! خواهش ميكنم.

3تايي نشستيم


پنج شنبه 1393/6/6
 
 

اولين بار بود كه مي رفتم جبهه ...


شب قدر كه رسيد ، به اتفاق چند تا از بچه ها رفتيم مراسم احياء

جمعيت رو كه ديديم تعجب كرديم

از مجموع 350 نفر افراد گردان ، فقط بيست نفر اومده بودن

شب دوم هم همين طور بود

پنج شنبه 1393/6/6
 
يك اسير عراقي نقل مي كرد، در عملياتي سرلشكر ماهر عبدالرشيد فرمانده سپاه هفتم عراق مي بيند

يكي از درجه دارهايش يك اسير ايراني را به باد كتك گرفته و دست بردارش نيست.

ماهر عبدالرشيد خطاب به درجه دار گفت: چرا اين اسير بيچاره رو اين همه كتك مي زني، گناه داره؟ 

درجه دار در جواب او گفته بود: قربان! اين اسير به خميني فحش نمي ده! 

ماهر عبدالرشيد گفته بود: اگه فحش نمي ده، اين قدر زدن نداره. درجه دار در جواب گفته بود

قربان! من از اين موضوع عصباني ام كه اين اسير ارمنيه و به خميني فحش نمي ده!
پنج شنبه 1393/6/6
 

 

در فكه به دنبال پيكر شهدا بوديم .نزديك غروب مرتضي در داخل يك گودال پيكر شهيدي را پيدا كرد.با بيل خاك ها را بيرون مي ريخت .هر بيل خاك كه بيرون ميريخت مقدار بيشتري خاك به داخل گودال برمي گشت! نزديك اذان مغرب بود.مرتضيبيل را داخل خاك فرو كرد وگفت:فردا بر مي گرديم.
صبح به همراه مرتضي به فكه برگشتيم .به محض رسيدن به سراغ بيل رفت. بعد آن را از داخل خاك بيرون كشيد وحركت كرد!با تعجب گفتم:آقا مرتضي كجا مي ري!؟ نگاهي به من كرد وگفت:ديشب جواني به خواب من آمد وگفت:من دوست دارم در فكه بمانم!بيل را بردار وبرو!

راوي:بسيجيان تفحص

منبع:كتاب شهيد گمنام
پنج شنبه 1393/6/6
وقتي شهيد ملكي كه يك روحاني بود خود را براي اعزام به جبهه‌هاي حق عليه باطل معرفي كرد، به او گفتند بايد به گردان حضرت زينب (سلام الله عليها) بروي.
شهيد ملكي با اين تصور كه گردان حضرت زينب (سلام الله عليها) متعلق به خواهران است به شدت با اين امر مخالفت كرد و خواستار اعزام به گردان ديگري شد اما با اصرار فرمانده ناچار به پذيرش دستور و رفتن به گردان حضرت زينب شد.
هنگامي كه مي‌خواست به سمت گردان حضرت زينب (سلام الله عليها) حركت كند، فرمانده به او گفت اين گردان غواص در حوالي رودخانه دز در اهواز مستقر است.
جمعه 1393/5/10
پنج شنبه 1393/5/9
 مكان : سنندج - پادگان محمد رسول الله
برايآموزش نظامي به پادگان محمد رسول الله سنندج اعزام شده بود ، با تمام وجودمشغول آموختن فنون جنگ بود ، در يكي از جلسات آموزشي نارنجك ، مربي آن‌ها گفت : هر گاه ضامن نارنجك ناخواسته كشيده شد ، يك نفر بايد خود را روي آن بيندازد تا جان بقيه را نجات دهد ، چند جلسه بعد يك روز همان مربي در حين آموزش ، هراسان و سراسيمه ، نارنجك را پرتاب كرده و گفته بود : ضامن آن كشيده شده ، ابراهيم با جسارت و شهامت تمام ، خودش را روي نارنجك مي‌اندازد. اما انفجاري رخ نمي‌دهد ، مربي ابراهيم را از روي زمين بلند مي‌كند و مي‌گويد : براي امتحان شما برادران نارنجك را پرتاب كردم .
دوشنبه 1392/12/26
مكان : كردستان
زمانيكه گروهك‌هاي مسلح ، كردستان را ميدان تاخت و تاز خود كردند و عرصه را بر مؤمنان تنگ كردند . كساني همچون ناصر پا به عرصه گذاشتند و مردانه به مقابله با آن‌ها پرداختند ، خوب به ياد دارم ، برادرم همان سال ديپلم گرفتهبود و در كميته امداد حضرت امام (ره) مشغول خدمت بود ، مرتب و در جهت تنوير افكار مردم و تشريح ظلم و ستم گروهك‌هاي ملحد ، در مساجد و مجامع حضور مي‌يافت ، و به روشنگري مي‌پرداخت . با عناصر مزدور كومله بحث مي‌كرد .در يكي از جلسات بحث و مجادله به آنها گفت : شما اهل منطق نيستيد . من مسلمانم و با تمام توان از عقايدم دفاع مي‌كنم ، اگر شما هم براي دفاع از عقيده و مرامتان استدلال و منطق داريد ، با هم گفتگو مي‌كنيم . اگر من را قانع كرديد و ديدم حق با شماست ، خون من حلالتان باد.
گروهك كومله كه وجود ناصر را بر نمي‌تافت او را دستگير كرد ، در روستاي كيلانه زندانش كرده بودند . با اينكه تحت شديدترين شكنجه‌ها بود اما مرتب صداي قرآن خواندنش به گوش مي‌رسيد . كساني كه اين صحنه‌ها را ديده بودند ، مي‌گفتند : با هر ضربه كابلي كه به ناصر مي‌زدند او به جاي آه و ناله ، فرياد الله اكبرش پر طنين‌تر مي‌شد . مدتي در زندان بود تا اينكه او را به شهادت رساندند . به حدي گروهك‌ها از ناصر وحشت داشتند كه حتي حاضر نشدند جسد او را تحويل بدهند . بارها براي تحويل گرفتن جسدش رفتيم ، مي‌گفتند اگردر مقابل جسد ناصر 50 نفر را هم به ما تحويل بدهيد اين كار را نخواهيم كرد.
دوشنبه 1392/12/26
شيرزاداز كودكي علاقه‌ي خاصي به من و مادرش داشت ، هميشه همراه ما بود و تحمل دوري ما را نداشت ، اما چون عاشق امام و انقلاب بود ، زماني كه رفتن به جبهه را تكليف خود دانست ، با عزمي استوار گام به پيش نهاد و آماده‌ي رفتن شد . فصل زمستان بود . به او گفتم :پسرم اين فصل خيلي مناسب نيست ، در يك وقت مناسب به جبهه برو ! قاطعانه گفت : پدر جان ! رفتن به جبهه يك وظيفه شرعي است و فصل مناسب و غير مناسب نمي‌شناسد . من را قانع كرد و راهي شد ، شجاعتي شگرف داشت . هرگز نديدم از چيزي واهمه كند و بترسد . اين دو بيت شعررا پيوسته زمزمه مي‌كرد :
خفتگان را خبر از عالم بيداران نيست تا غمت پيش نيايد غم مردم نخوري
ماهيان نديده‌اند غير از آب پرس پرسان زهم كه آب كجاست
دوشنبه 1392/12/26
X