معرفی وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم خدایا..... یاریم کن نگاهم... در افق این فضای مجازی... جز برای تو....نبیند و انگشتانم ... جز برای تو ... کلیدی را فشار ندهند... *********************** وقتی به علاوه خدا باشی منهای هر چیزی زندگی می کنی. *********************** میلیون ها زن ایرانی در انقلاب سال 1357 با قدرت هر چه تمام تر پا در صحنه نهادند. حضور زنان در به پیروزی رسیدن انقلاب اسلامی چندین شکل داشت. برخی اخبار را گردآوری یا جزوه هایی را توزیع می کردند، بقیه به فعالان سیاسی مورد حمله یا زخمی ها پناه می دادند، بسیاری فعالانه در خیابان ها به راهپیمایی و تظاهرات می پرداختند، برخی تا آن جا پیش رفتند که در سنگر سازی در برابر نیروهای رژیم طاغوت کمک می کردند و حتی تعدادی از آنان اسلحه به دست گرفتند و به مبارزه پرداختند.
دسته
دوستان
همكاران(سازمان زنان انقلابي)
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 832514
تعداد نوشته ها : 5400
تعداد نظرات : 127


 ...
... ...
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
چرا از مرگ مي ترسيد
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد
مپنداريد بوم نا اميدي باز
به بام خاطر من مي كند پرواز
مپنداريد جام جانم از اندوه لبريز است
مگوييد اين سخن تلخ و غم انگيز است...
بهشت جاودان آن جاست
جهان آنجا و جان آنجاست...
نه فريادي نه آهنگي نه آوايي
نه ديروزي نه امروزي نه فردايي
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بي فرجام
خوش آن خوابي كه بيداري نمي بيند
سر از بالين اندوه گران خويش برداريد
در اين دوران كه آزادگي نام و نشاني نيست
در اين دوران كه هر جا هر كه را زر در ترازو ،زور در بازوست
جهان را دست اين نامردم صدرنگ بسپاريد
كه كام از يكديگر گيرند و خون يكديگر ريزند 
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آريد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه مي دانيد
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد
چرا از مرگ مي ترسيد!
فريدون مشيري
پنج شنبه 1392/12/22

آيينه چون شكست
قابي سياه و خالي
از او به جاي ماند
با ياد دل كه آينه اي بود
در خود گريستم
بي آينه چگونه درين قاب زيستم

فريدون مشيري

 

پنج شنبه 1392/12/22
تاج از فرق فلك برداشتن ،
جاودان آن تاج بر سرداشتن :
در بهشت آرزو ره يافتن،
هر نفس شهدي به ساغر داشتن،
روز در انواع نعمت ها و ناز،
شب بتي چون ماه در بر داشتن ،
صبح از بام جهان چون آفتاب ،
روي گيتي را منور داشتن ،
شامگه چون ماه رويا آفرين،
ناز بر افلاك اختر داشتن،
چون صبا در مزرع سبز فلك،
بال در بال كبوتر داشتن،
حشمت و جاه سليماني يافتن،
شوكت و فر سكندر داشتن ،
تا ابد در اوج قدرت زيستن،
ملك هستي را مسخر داشتن،
برتو ارزاني كه ما را خوش تر است :
لذت يك لحظه "مادر" داشتن!
 فريدون مشيري
پنج شنبه 1392/12/22
بر خاك چه نرم مي خرامي اي مرد
آن گونه كه بر كفش تو ننشيند گرد
فردا كه جهان كنيم بدرود به درد
آه آن همه خاك را چه مي خواهد كرد
فريدون مشيري
پنج شنبه 1392/12/22

گفته مي شد هر كه با ما نيست با مادشمن است
گفتم آري اين سخن فرموده اهريمن است
اهل معنا اهل دل با دشمنان هم دوستند
اي شما با خلق دشمن ؟ قلبهاتان از آهن است؟

فريدون مشيري

 

پنج شنبه 1392/12/22
قفسي بايد ساخت
هرچه در دنيا گنجشك و قناري هست
با پرستوها
و كبوترها
همه را بايد يكجا به قفس انداخت
روزگاري است كه پرواز كبوترها
در فضا ممنوع است
كه چرا
به حريم جت ها خصمانه تجاوز شده است
روزگاري است كه خوبي خفته است
و بدي بيدار است ...
 فريدون مشيري
پنج شنبه 1392/12/22
باز كن پنجره ها را كه نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن ميگيرد... 
هيچ يادت هست
كه زمين را عطشي وحشي سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگي با جگر خاك چه كرد
هيچ يادت هست
توي تاريكي شب هاي بلند
سيلي سرما با تاك چه كرد
با سرو سينه گلهاي سپيد
نيمه شب باد غضبناك چه كرد
هيچ يادت هست
حاليا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببين...
 فريدون مشيري
پنج شنبه 1392/12/22
بهترين لحظه هاي روز و شبم
لحظه هاي شكفتن سحر است
كه سياهي شكسته پا به گريز
روشنايي گشوده بال و پر است
 فريدون مشيري
پنج شنبه 1392/12/22

دور يا نزديك راهش مي تواني خواند
هرچه را آغاز و پاياني است
حتي هرچه را آغاز و پايان نيست
زندگي راهي است
از به دنيا آمدن تامرگ
شايد مرگ هم راهي است
راهها را كوه ها و دره هايي هست
اما هيچ نزهتگاه دشتي نيست
هيچ رهرو را مجال سير و گشتي نيست
هيچ راه بازگشتي نيست
بي كران تا بي كران امواج خاموش زمان جاري است
زير پاي رهروان خوناب جان جاري است
آه
اي كه تن فرسودي و هرگز نياسودي
هيچ ايا يك قدم ديگر تواني راند؟
هيچ ايا يك نفس ديگر تواني ماند ؟
نيمه راهي طي شد اما نيمه جاني هست
باز بايد رفت تا در تن تواني هست
باز بايد رفت
راه باريك و افق تاريك
دور يا نزديك

 فريدون مشيري

 

پنج شنبه 1392/12/22
چنان فشرده شب تيره پا كه پنداري
هزار سال بدين حال باز مي ماند
به هيچ گوشه اي از چارسوي اين مرداب
خروس ايه آرامشي نمي خواند
چه انتظار سياهي
سپيده مي داند ؟
 فريدون مشيري
پنج شنبه 1392/12/22
من سكوت خويش را گم كرده ام
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من كه خود افسانه مي پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
اي سكوت اي مادر فرياد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو ، راهي داشتم
چون شراب كهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردي به شهر ياد ها
من نديدم خوشتر از جادوي تو
اي سكوت اي مادر فرياد ها
گم شدم در اين هياهو گم شدم
تو كجايي تا بگيري داد من
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من
فريدون مشيري
پنج شنبه 1392/12/22

اي بينوا كه فقر تو تنها گناه تست
در گوشه اي بمير كه اين راه راه تست
اين گونه گداخته جز داغ ننگ نيست
وين رخت پاره دشمن حال تباه تست
در كوچه هاي يخ زده بيمار و دربدر
جان ميدهي و مرگ تو تنها پناه تست
باور مكن كه در دلشان ميكند اثر
اين قصه هاي تلخ كه در اشك و آه تست
اينجا لباس فاخر كه چشم همه عذرخواه تست
در حيرتم كه از چه نگيرد درين بنا
اين شعله هاي خشم كه در هر نگاه تست

فريدون مشيري

 

پنج شنبه 1392/12/22
من نميگويم درين عالم
گرم پو، تابنده، هستي بخش
چون خورشيد باش
تا تواني
پاك، روشن
مثل باران
مثل مرواريد باش
فريدون مشيري
پنج شنبه 1392/12/22
از همان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي كه فرزندان آدم
زهر تلخ دشمني در خون شان جوشيد
آدميت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است...
 فريدون مشيري
پنج شنبه 1392/12/22

در پشت چارچرخه فرسوده اي / كسي
خطي نوشته بود:
"من گشته ام نبود !
تو ديگر نگرد
نيست!"...

گر خسته اي بمان و اگر خواستي بدان:
ما را تمام لذت هستي به جستجوست.
پويندگي تمامي معناي زندگي ست.
هرگز
"نگرد! نيست"
سزاوار مرد نيست...

فريدون مشيري

پنج شنبه 1392/12/22
جان ميدهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازيانه او خم نميكنم!
افسوس به دوروزه هستي نميخورم
زاري بر اين سراچه ماتم نميكنم...
اي سرنوشت مرد نبردت منم بيا! 
زخمي دگر بزن كه نيافتاده ام هنوز
شادم از اين شكنجه خدا را،مكن دريغ
روح مرا در آتش بيداد خود بسوز !
اي سرنوشت،هستي من در نبرد توست
بر من ببخش زندگي جاودانه را!
منشين كه دست مرگ زبندم رها كند
فريدون مشيري
پنج شنبه 1392/12/22
گفت دانايي كه: گرگي خيره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!...
هر كه گرگش را در اندازد به خاك
رفته رفته مي شود انسان پاك
وآن كه با گرگش مدارا مي كند
خلق و خوي گرگ پيدا مي كند
در جواني جان گرگت را بگير!
واي اگر اين گرگ گردد با تو پير
روز پيري، گر كه باشي هم چو شير
ناتواني در مصاف گرگ پير
مردمان گر يكدگر را مي درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند...
وآن ستمكاران كه با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنايان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غريب
با كه بايد گفت اين حال عجيب؟
 فريدون مشيري
پنج شنبه 1392/12/22
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
دوشنبه 1392/11/7
جان مي‌دهم به گوشه زندان سرنوشت

سر را به تازيانه او خم نمي‌كنم!

افسوس بر دو روزه هستي نمي‌خورم

زاري بر اين سراچه ماتم نمي‌كنم

با تازيانه‌هاي گرانبار جانگداز

پندارد آن‌كه روحِ مرا رام كرده است!


دوشنبه 1392/11/7
مشت مي‌كوبم بر در

پنجه مي‌سايم بر پنجره‌ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده‌ام از همه چيز

بگذاريد هواري بزنم

اي

با شما هستم

اين درها را باز كنيد

من به دنبال فضايي مي‌گردم


دوشنبه 1392/11/7

به پيش روي من، تا چشم ياري مي‌كند، درياست!

چراغ ساحل آسودگي‌ها در افق پيداست !

درين ساحل كه من افتاده‌ام خاموش

غمم دريا، دلم تنهاست

وجودم بسته در زنجير خونين تعلق‌هاست !

خروش موج، با من مي‌كند نجوا،

كه: هر كس دل به دريا زد رهايي يافت !

كه هر كس دل به دريا زد رهايي يافت...

مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست !

ز پا اين بند خونين بر كنم نيست،

اميد آنكه جان خسته ام را،

به آن ناديده ساحل افكنم نيست !

فريدون مشيري

دوشنبه 1392/11/7
من سكوت خويش را گم كرده‌ام

لاجرم در اين هياهو گم شدم

من كه خود افسانه مي‌پرداختم،

عاقبت افسانه مردم شدم!

اي سكوت اي مادر فريادها!

ساز جانم از تو پر آوازه بود

تا در آغوش تو راهي داشتم،

چون شراب كهنه شعرم تازه بود

در پناهت برگ و بار من شكفت،

تو مرا بردي به شهر يادها،

من نديدم خوش‌تر از جادوي تو،

اي سكوت اي مادر فريادها

گم شدم در اين هياهو گم شدم،

تو كجايي تا بگيري داد من؟

گر سكوت خويش را مي‌داشتم،

زندگي پر بود از فرياد من !

فريدون مشيري

دوشنبه 1392/11/7
آن كه آيد ز دست دل به امان

و آنكه آيد ز دست جان به ستوه

گاه، سر مي‌نهد به سينه‌ي دشت

گاه، رو مي‌كند به دامن كوه

تا زند در پناه تنهائي،

دست در دامن شكيبائي

غافل از اين بود كه تنهايي،

سر نهادن به كوه و صحرا نيست

با طبيعت نشستن‌اش هوس است !

چون نكو بنگرند تنها نيست

اي دل من بسان شمع بسوز!

باز، «تنها ميان جمع»، بسوز !

فريدون مشيري

دوشنبه 1392/11/7
نيمه شب بود و غمي تازه نفس،

ره خوابم زد و ماندم بيدار

ريخت از پرتو لرزنده‌ي شمع

سايه‌ي دسته گلي بر ديوار 

همه گل بود ولي روح نداشت

سايه‌اي مضطرب و لرزان بود


دوشنبه 1392/11/7
بر نگه سرد من، به گرمي خورشيد،

مي‌نگرد هر زمان دو چشم سياهت

تشنه‌ي اين چشم‌ام، چه سود، خدا را

شبنم جان مرا نه تاب نگاهت

جز گل خشكيده‌اي و برق نگاهي

از تو درين گوشه يادگار ندارم !

ز آن شب غمگين، كه از كنار تو رفتم،

يك نفس از دست غم قرار ندارم !


دوشنبه 1392/11/7

كاروان رفته بود و ديده من

همچنان خيره مانده بود به راه

خنده مي‌زد به درد و رنجم، اشك

شعله مي‌زد به تار و پودم، آه

رفته بودي و رفته بود از دست

عشق و اميد زندگاني من

رفته بودي و مانده بود به جا،

شمع افسرده جواني من !

شعله‌ي سينه سوز تنهايي

باز چنگال جان‌خراش گشود

دل من در لهيب اين آتش

دوشنبه 1392/11/7

بي تو سي سال، نفس آمد و رفت،

اين گران‌جان پريشان پشيمان را

كودكي بودم وقتي تو رفتي، اينك،

پيرمردي است ز اندوه تو سرشار، هنوز

شرمساري كه به پنهاني، سي سال به درد،

در دل خويش گريست

نشد از گريه سبك بار هنوز!

آن سيه دست سيه داس، سيه دل كه ترا،

چون گلي، با ريشه،

از زمين دل من كند و ربود؛

نيمي از روح مرابا خود برد

نشد اين خاك به هم ريخته، هموار هنوز!

ساقه‌اي بودم، پيچيده بر آن قامت مهر،

ناتوان، نازك، ترد،

تند بادي برخاست،

تكيه گاهم افتاد،

برگهايم پژمرد...

بي تو، آن هستي غمگين ديگر،

به چه كارم آمد يا به چه دردم خورد؟

روزها طي شد از تنهائي مالامال،

شب، همه غربت و تاريكي و غم بود و، خيال

همه شب چهره‌ي لرزان تو بود،

كز فراسوي سپهر،

گرم مي‌آمد در آينه‌ي اشك فرود

نقش روي تو، درين چشمه، پديدار هنوز!

تو گذشتي و شب و روز گذشت

آن زمان‌ها،

به اميدي كه تو، بر خواهي گشت،

مي نشستم به تماشا، تنها،

گاه بر پرده ابر،

گاه در روزن ماه،

دور، تا دورترين جاها مي‌رفت نگاه؛

باز مي‌گشتم تنها، هيهات!

چشم‌ها دوخته‌ام بر در و ديوار هنوز!

بي تو سي سال نفس آمد و رفت

مرغ تنها، خسته، خون آلود

كه به دنبال تو پرپر مي‌زد،

از نفس مي‌افتاد

در نفس مي‌فرسود،

ناله‌ها مي‌كند اين مرغ گرفتار هنوز!

رنگ خون بر دم شمشير قضا مي‌بينم!

بوي خاك از قدم تند زمان مي‌شنوم!

شوق ديدار توام هست،

چه باك

به نشيب آمدم اينك ز فراز،

به تو نزديك‌ترم، مي‌دانم

يك دو روزي ديگر،

از همين شاخه‌ي لرزان حيات،

پر كشان سوي تو مي‌آيم باز

دوستت دارم،

بسيار،

هنوز...

فريدون مشيري

دوشنبه 1392/11/7

من يقين دارم كه برگ

كاين چنين خود را رها كردست در آغوش باد

فارغ است از ياد مرگ

لاجرم چندان كه در تشويش از اين بيداد نيست

پاي تا سر، زندگيست

آدمي هم مثل برگ

مي‌تواند زيست بي‌تشويش مرگ

گر ندارد همچو او، آغوش مهر باد را

مي‌تواند يافت لطف هرچه بادا باد را

فريدون مشيري

دوشنبه 1392/11/7
X