معرفی وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم خدایا..... یاریم کن نگاهم... در افق این فضای مجازی... جز برای تو....نبیند و انگشتانم ... جز برای تو ... کلیدی را فشار ندهند... *********************** وقتی به علاوه خدا باشی منهای هر چیزی زندگی می کنی. *********************** میلیون ها زن ایرانی در انقلاب سال 1357 با قدرت هر چه تمام تر پا در صحنه نهادند. حضور زنان در به پیروزی رسیدن انقلاب اسلامی چندین شکل داشت. برخی اخبار را گردآوری یا جزوه هایی را توزیع می کردند، بقیه به فعالان سیاسی مورد حمله یا زخمی ها پناه می دادند، بسیاری فعالانه در خیابان ها به راهپیمایی و تظاهرات می پرداختند، برخی تا آن جا پیش رفتند که در سنگر سازی در برابر نیروهای رژیم طاغوت کمک می کردند و حتی تعدادی از آنان اسلحه به دست گرفتند و به مبارزه پرداختند.
دسته
دوستان
همكاران(سازمان زنان انقلابي)
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 832491
تعداد نوشته ها : 5400
تعداد نظرات : 127


 ...
... ...
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان
در آيين هاى باستانى ايران براى هر جشن «خواني يا سفره اي » گسترده مى شد كه داراى انواع خوراكى ها بود. سفره نوروزى «هفت سين» نام داشت و مى بايست از بقيه سفره ها رنگين تر باشد. سفرههفت سين مــعــمـولاً چـند ســاعــت مانــده به زمان تـــحويل ســـــال نو آمـــاده بود و بر صفحه اى بلندتر از سطح زمين چيده مى شد.همچنين ميزدپان (MAYZADPAN) به منظور پخش كردن خوراكى ها در كنار سفره گماشته مى شد. سفره هفت سين نوروزي برپايه عدد مقدس هفت بنا شده بود.در بسيارى از منابع تاريخى آمده است كه «سفره هفت سين» نخست «سفره هفت شين» بوده و بعدها به اين نام تغيير يافته است. شمع، شراب ،شيرينى ، شهد (عسل) ، شمشاد، شربت و شقايق يا شاخه نبات، اجزاى تشكيل دهنده سفره هفت شين بودند. برخى ديگر به وجود «هفت چين» در ايران پيش از اسلام اعتقاد دارند. سخنران جامعه زرتشتى در اين باره مى گويد: «در زمان هخامنشيان در نوروز به روى هفت ظرف چينى غذا مى گذاشتند كه به آن هفت چين يا هفت چيدنى مى گفتند. بعدها در زمان ساسانيان هفت شين رسم متداول مردم ايران شد و شمشاد در كنار بقيه شين هاى نوروزى، به نشانه سبزى و جاودانگى برسر سفره قرارگرفت. بعد از سقوط ساسانيان وقتى كه مردم ايران اسلام را پذيرفتند، سعى كردند كه سنت ها و آيين هاى باستانى خود را هم حفظ كنند.

فلسفه-ي-سفره-هفت-سين

پنج شنبه 1392/12/29
عيد، «حول حالنا» است
كه واجب است بفهميم
عيد، شوقي است
كه پدرم را به مزرعه مي خواند
عيد، تن پوش كهنه باباست
كه مادر
آن را به قد من كوك مي زند
و من آن قدر بزرگ مي شوم
كه در پيراهن مي گنجم
عيد، تقاضاي سبز شدن است
يا مقلب القلوب!
 سلمان هراتي
دسته ها : شعرنو
پنج شنبه 1392/12/29
برآمد باد صبح و بوي نوروز
به كام دوستان و بخت پيروز
مبارك بادت اين سال و همه سال
همايون بادت اين روز و همه روز
چو آتش در درخت افكند گلنار
دگر منقل منه آتش ميفروز
چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حسدگو دشمنان را ديده بردوز
بهاري خرمست اي گل كجايي
كه بيني بلبلان را ناله و سوز
جهان بي ما بسي بودست و باشد
برادر جز نكونامي ميندوز
نكويي كن كه دولت بيني از بخت
مبر فرمان بدگوي بدآموز
منه دل بر سراي عمر سعدي
كه بر گنبد نخواهد ماند اين كوز
دريغا عيش اگر مرگش نبودي
دريغ آهو اگر بگذاشتي يوز
 سعدي
دسته ها : شعرنو
پنج شنبه 1392/12/29
آمد بهار خرم با رنگ و بوي طيب
با صد هزار زينت و آرايش عجيب
شايد كه مرد پير بدين گه جوان شود
گيتي بديل يافت شباب از پي مشيب
چرخ بزرگوار يكي لشگري بكرد
لشگرش ابر تيره و باد صبا نقيب
نقاط برق روشن و تندرش طبل زن
ديدم هزار خيل و نديدم چنين مهيب
آن ابر بين كه گريد چون مرد سوگوار
و آن رعد بين كه نالد چون عاشق كثيب
خورشيد ز ابر تيره دهد روي گاه گاه
چونان حصاريي كه گذر دارد از رقيب
يك چند روزگار جهان دردمند بود
به شد كه يافت بوي سمن را دواي طيب
باران مشك بوي بباريد نو بنو
وز برف بركشيد يكي حله قصيب
گنجي كه برف پيش همي داشت گل گرفت
هر جو يكي كه خشك همي بود شد رطيب
لاله ميان كشت درخشد همي ز دور
چون پنجه عروس به حنا شده خضيب
بلبل همي بخواند در شاخسار بيد
سار از درخت سرو مر او را شده مجيب
صلصل بسر و بن بر با نغمه كهن
بلبل به شاخ گل بر بالحنك غريب
اكنون خوريد باده و اكنون زييد شاد
كه اكنون برد نصيب حبيب از بر حبيب رودكي
دسته ها : شعرنو
پنج شنبه 1392/12/29
بهار آمد بيا تا داد عمر رفته بستانيم
به پاي سرو آزادي سر و دستي برافشانيم
به عهد گل زبان سوسن آزاد بگشاييم
كه ما خود درد اين خون خوردن خاموش مي دانيم
نسيم عطر گردان بوي خون عاشقان دارد
بيا تا عطر اين گل در مشام جان بگردانيم
شرار ارغوان واخيز خون نازنينان است
سمندر وار جان ها بر سر اين شعله بنشانيم
جمال سرخ گل در غنچه پنهان است اي بلبل
سرودي خوش بخوان كز مژده ي صبحش بخندانيم
گلي كز خنده اش گيتي بهشت عدن خواهد شد
ز رنگ و بوي او رمزي به گوش دل فروخوانيم
سحر كز باغ پيروزي نسيم آرزو خيزد
چه پرچم هاي گلگون كاندر آن شادي برقصانيم
به دست رنج هر ناممكني ممكن شود آري
بيا تا حلقه ي اقبال محرومان بجنبانيم
الا اي ساحل اميد سعي عاشقان درياب
كه ما كشتي درين توفان به سوداي تو مي رانيم
دلا در يال آن گلگون گردن تاز چنگ انداز
مبادا كز نشيب اين شب سنگين فرومانيم
شقايق خوش رهي در پرده ي خون مي زند ، سايه
چه بي راهيم اگر همخواني اين نغمه نتوانيم هوشنگ ابتهاج
دسته ها : شعرنو
پنج شنبه 1392/12/29
خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
كه در دستت بجز ساغر نباشد
زمان خوشدلي درياب و در ياب
كه دايم در صدف گوهر نباشد
غنيمت دان و مي خور در گلستان
كه گل تا هفته ديگر نباشد
ايا پرلعل كرده جام زرين
ببخشا بر كسي كش زر نباشد
بيا اي شيخ و از خمخانه ما
شرابي خور كه در كوثر نباشد
بشوي اوراق اگر همدرس مايي
كه علم عشق در دفتر نباشد
ز من بنيوش و دل در شاهدي بند
كه حسنش بسته زيور نباشد
شرابي بي خمارم بخش يا رب
كه با وي هيچ درد سر نباشد
من از جان بنده سلطان اويسم
اگر چه يادش از چاكر نباشد
به تاج عالم آرايش كه خورشيد
چنين زيبنده افسر نباشد
كسي گيرد خطا بر نظم حافظ
كه هيچش لطف در گوهر نباشد حافظ
دسته ها : شعرنو
پنج شنبه 1392/12/29
درخت غچه برآورد و بلبلان مستند
جهان جوان شد و ياران به عيش بنشستند
حريف مجلس ما خود هميشه دل مي برد
علي الخصوص كه پيرايه اي بر او بستند
بساط سبزه لگدكوب شد به پاي نشاط
ز بس كه عامي و عارف به رقص برجستند
يكي درخت گل اندر سراي خانه ماست
كه سروهاي چمن پيش قامتش پستند
به سرو گفت كسي، ميوه اي نمي آري
جواب داد كه آزادگان، تهي دستند
سعدي

 

دسته ها : شعرنو
پنج شنبه 1392/12/29
صبا به تهنيت پير مي فروش آمد
كه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار
كه غنچه غرق عرق گشت و گل بجوش آمد
به گوش هوش نيوش از من و به عشرت كوش
كه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
زفكر تفرقه باز آن تاشوي مجموع
به حكم آنكه جو شد اهرمن، سروش آمد
ز مرغ صبح ندانم كه سوسن آزاد
چه گوش كرد كه باده زبان خموش آمد
چه جاي صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پياله بپوشان كه خرقه پوش آمد
زخانقاه به ميخانه مي رود حافظ
مگر زمستي زهد ريا به هوش امد
 
حافظ
دسته ها : شعرنو
پنج شنبه 1392/12/29
نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشي
كه بسي گل بدمد باز و تو در گل باشي
من نگويم كه كنون با كه نشين و چه بنوش
كه تو خود داني اگر زيرك و عاقل باشي
چنگ در پرده همين مي‌دهدت پند ولي
وعظت آن گاه كند سود كه قابل باشي
در چمن هر ورقي دفتر حالي دگر است
حيف باشد كه ز كار همه غافل باشي
نقد عمرت ببرد غصه دنيا به گزاف
گر شب و روز در اين قصه مشكل باشي
گر چه راهيست پر از بيم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشي
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صيد آن شاهد مطبوع شمايل باشي
حافظ
دسته ها : شعرنو
پنج شنبه 1392/12/29
باد نوروزي همي در بوستان بتگر شود
تا زصنعش هر درختي لعبتي ديگر شود
باغ همچون كلبه بزاز پرديبا شود
راغ همچون طبله عطار پرعنبر شود
روي بند هر زميني حله چيني شود
گوشوار هر درختي رشته گوهر شود
چون حجابي لعبتان خورشيد را بيني به ناز
گه برون آيد زميغ و گه به ميغ اندر شود
افسر سيمين فرو گيرد ز سر كوه بلند
بازمينا چشم و زيبا روي و مشكين سر شود
عنصري
دسته ها : شعرنو
پنج شنبه 1392/12/29
از حال نديده تيره ايامان را
از دور نديده دوزخ آشامان را 
دعوي چكني عشق دلارامان را
با عشق چكار است نكونامان را
مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
از آتش عشق در جهان گرميها
وز شير جفاش در وفا نرميها 
زانماه كه خورشيد از او شرمنده‌ست
بي‌شرم بود مرد چه بي‌شرميها
 
مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
آن وقت كه بحر كل شود ذات مرا
روشن گردد جمال ذرات مرا 
زان مي‌سوزم چو شمع تا در ره عشق
يك وقت شود جمله اوقات مرا
  مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
آن سايه‌ي تو جايگه و خانه‌ي ما است
وان زلف تو بند دل ديوانه‌ي ما است 
هر گوشه يكي شمع و دو سه پروانه است
اما نه چو شمع كه پروانه‌ي ما است
 مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
آن خواجه كه بار او همه قند تر است
از مستي خود ز قند خود بيخبر است 
گفتم كه ازين شكر نصيبم ندهي
ني گفت ندانست كه آن نيشكر است
 مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
آن تلخ سخنها كه چنان دل شكن است
انصاف بده چه لايق آن دهن است 
شيرين لب او تلخ نگفتي هرگز
اين بي‌نمكي ز شور بختي منست
 مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
برخيز و طواف كن بر آن قطب نجات
ماننده‌ي حاجيان به كعبه و به عرفات 
چه چسبيدي تو بر زمين چون گل تر
آخر حركات شد كليد بركات
مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
بر هر جائيكه سرنهم مسجود او است
در شش جهت و برون شش، معبود اوست 
باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد
اين جمله بهانه و همه مقصود اوست
  مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
عشقت به دلم درآمد و شاد برفت
بازآمد و رخت خويش بنهاد برفت 
گفتم به تكلف دو سه روز بنشين
بنشست و كنون رفتنش از ياد برفت
  مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
درويشي و عاشقي به هم سلطانيست
گنجست غم عشق ولي پنهانيست 
ويران كردم بدست خود خانه‌ي دل
چون دانستم كه گنج در ويرانيست
 مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
در دايره‌ي وجود موجود عليست
اندر دو جهان مقصد و مقصود عليست 
گر خانه‌ي اعتقاد ويران نشدي
من فاش بگفتمي كه معبود عليست 
مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
چشمي دارم همه پر از صورت دوست
با ديده مرا خوشست چون دوست در اوست 
از ديده دوست فرق كردن نه نكوست
يا دوست به جاي ديده يا ديده خود اوست
 مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
بيرون ز جهان و جان يكي دايه‌ي ماست
دانستن او نه درخور پايه‌ي ماست 
در معرفتش همين قدر دانم
ما سايه اوئيم و جهان سايه ماست 
مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
بر ما رقم خطا پرستي همه هست
بدنامي و عشق و شور و مستي همه هست 
اي دوست چو از ميانه مقصود توئي
جاي گله نيست چون تو هستي همه هست 
مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
آنكس كه ترا ديد و نخنديد چو گل
از جان و خرد تهيست مانند دهل 
گبر ابدي باشد كو شاد نشد
از دعوت ذوالجلال و ديدار رسل
  مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
بي‌عشق نشاط و طرب افزون نشود
بي‌عشق وجود خوب و موزون نشود 
صد قطره ز ابر اگر به دريا بارد
بي‌جنبش عشق در مكنون نشود
 مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
هر ذره كه در هوا و در هامونست
نيكو نگرش كه همچو ما مجنونست 
هر ذره اگر خوش است اگر محزونست
سرگشته خورشيد خوش بيچونست
 مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
من محو خدايم و خدا آن منست
هر سوش مجوئيد كه در جان منست 
سلطان منم و غلط نمايم بشما
گويم كه كسي هست كه سلطان منست
مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
گويند كه عشق عاقبت تسكين است
اول شور است و عاقبت تمكين است 
جانست ز آسياش سنگ زيرين
اين صورت بي‌قرار بالايين است
 مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
گر شرم همي از آن و اين بايد داشت
پس عيب كسان زير زمين بايد داشت 
ور آينه‌وار نيك و بد بنمائي
چون آينه روي آهنين بايد داشت
 مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
قومي غمگين و خود مدان غم ز كجاست
قومي شادان و بيخبر كان ز چه جاست 
چندين چپ و راست بيخبر از چپ و راست
چنين من و ماست بيخبر از من و ما است
 مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
اي نرگس پر خواب ربودي خواب
وي لاله سيـراب ببردي آبم
اي سنبـل پرتاپ ز تو در تابم
اي گوهر كمياب تو را كي يابم؟
مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
اندر دل بي وفا غــم و ماتم باد
آن را كه وفا نيست ز عالم كم باد
ديدي كه مـرا هيچ كسي ياد نكرد
جز غـم كه هزار آفرين بر غم باد
 مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29

دلتنگم و ديدار تو درمان من است
بي رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هيچ دلي مبـاد و بر هيچ تني
آنچ از غم هجران تو بر جان من است

مولوي

 

دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
تا از تو جدا شده ست آغوش مــرا
از گريه كسي نديده خاموش مرا
در جان و دل و ديد فراموش نه اي
از بهر خـدا مكن فراموش مرا 
مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
بـــي همگــــان بســـــر شـــــود  بي تـو  بســـــر  نمـــي شــــود
داغ  تـــــو  دارد  ايــــن  دلـــــم  جــــاي  دگـــــــر  نمــــي شـــود
ديـــده  عقــــل  مســـت  تــــو  چـرخــــه  چـــرخ  پســـت  تــــو
گــــوش  طـــرب  بــــه دســت تــــو بــي تـــو بســـر نمي شود
جـــان  ز تــــو  جــوش  مـــي كند  دل  ز تـــو  نـوش  مي كند
عقـــل خـــــروش مــــي كنــد بـــي تــــــو بســـر نمـي شــود
خمـــــر مـــن  و  خمـــــار مـــن  بــــاغ  مـــن  و  بهـــار مــــن
خـــواب مـــن  و  خمــــار مــــن  بــي تـو  بســر ن مي شود
جـــاه و جلال  مــن  تـــويي  ملكت  و  مــــال  مـــن  تـويي
آب  زلال  مــــن  تــــويي  بــــي  تــــو  بســــر  نمي شـود
گـــــاه  ســــوي  وفــــا  روي   گــــاه  ســوي  جفــــا  روي
آن  منــي  كـــجا  روي  بـــي  تــــو  بســـــر  نمي شـــود
دل  بنهنـــد  بــــر كنـــي  تـــوبـــــه  كــننـــــد  بشــكنــي
ايــن همــه خــود تـــو ميكني بــي تو بســر نمي شــود
بي  تـــو  اگـــر  بســـر  شدي  زيــر  جهــان  زبر  شدي
باغ  ارم  سقــر  شــدي  بــي تــو  بســر  نمــي شـود
گــــر تـــو ســري قــدم شـوم  ور تــو كفي  علم شوم
ور بــــروي عــــدم  شــــوم  بي تـو  بسـر  نمي شود
خــواب مــــرا ببستــــه اي  نقـــش مــرا بشسته اي
وز همـــه ام گسسته اي بــي تــــو بسر نمي شود
گـــر  تـــو  نباشي  يار من  گشت  خراب كــار مــن
مــونس و غمگـــسار مـــن  بي تو بسر نمي شود
بي تو نه زندگي خوشم بي تو نه مردگي خوشم
ســر ز غـم تو چون كشم  بي تو بسر نمي شود
هر چه بگويم اي صنم  نيست جـدا ز نيــك و بـد
هم تو بگو  ز لطف خود  بي تو بسر نمي شود
مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم
نـــه از اينم نــه از آنم مــن از آن شهر كـلانم
نـــه پـــي زمــــر و قمــارم نه پي خمر و عقارم
نـــه خميـــرم نــــه خمـــارم نــه چنينم نه چنانم
مـــن اگـــر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه  ز خاكم  نه  ز آبم  نه  از  اين  اهــــل  زمــــانم
خـــرد پـــوره  آدم  چـــه  خبـــر  دارد  از  ايــن  دم
كــــه مــن از جمــله عالــم به دو صد پرده نهانم
مشنـو اين سخن از من و نه زين خاطر روشن
كه از اين ظاهر و باطن نه پذيرم نه ستانم...
مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
عـــــالم همـــه دريــا شـــود دريـــا ز هيبت لا شـــود
آدم  نماند  و  آدمي  گــــر  خــــويش  بـــا  آدم  زند
دودي بـــرآيد از فلك نــي خلق مـــاند نــي ملـــك
زان  دود  ناگــــه  آتشي  بر  گــــنبد  اعظم  زند
بشكافد آن دم آسمان ني كون ماند ني مكان
شوري درافتد در جهــان وين سـور بر ماتم زند
گـــه  آب  را  آتش  بــرد  گــه  آب آتش را خــورد
گــه مــوج درياي عــدم بـــر اشــهب و ادهـــم زند
خورشيـد  افتــد  در  كـــمي  از  نـــور  جان  آدمي
كـــم پـرس از نامحـــرمان آنجا كـــه محرم كـم زند...
مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29

يــار مرا غار مــرا عشق جگرخوار مرا
يار تويي غـــار تويي خواجه نگهدار مرا
نوح تويي روح تــويي فاتح و مفتوح تـويي
سينـــه مشــروح تــويي بـــر در اســرار مرا
نـــور تـــويي سـور تــويي دولت منصور تـويي
مـــرغ كـــه طــور تــويي خســته بــه منقار مرا
قطـــره تويي بحــر تويي لطـف تــويي قهــر تويي
قنــد  تـــويي  زهـــر  تــويي  بيــــش  ميـــازار  مرا
حجره خورشيد تويي خانه ناهيد تويي
روضــه اوميــد تويـــي راه  ده  اي يــار مرا
روز تــويي روزه تـــويي حـاصل دريوزه تـويي
آب تــويي كــوزه تــويي آب ده اين بـــار مـــرا
دانـــه تويــي دام تــويي بــاده تويي جام تـويي
پختـــه تويي  خـــام تــويي  خـــام  بمگـــذار  مرا
اين  تن  اگـــر كـــم  تــندي  راه  دلــم  كــم  زندي
راه  شــدي  تــا  نبــدي  ايـــن  همـــه  گـــفتار  مرا
مولوي

 

دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
اي دوست قبولم كن وجانم بستان
مستــم كـــن  وز هر دو جهانم بستان
بـا هـــر چـــه دلم قـــرار گيـــرد بــي تـــو
آتش بــه مـــن انـــدر زن و آنـــم بستـان...
مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
هلـــه  نوميـــد  نباشي  كـــه  تـــو  را  يـــار  بــراند
گـــرت  امروز  بـــراند  نــه  كـــه  فـــردات  بخواند
در  اگر  بر  تو  ببندد  مرو  و  صبر كـــن  آن جا
ز پس صبر تـــو را او به ســـر  صـــدر  نشاند
و اگــر  بر تو ببندد  همه  ره‌ها  و  گذرهــا
ره پنهان بنمايد كه كس آن راه نداند...
مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
حيلت رها كن عاشقــا ديوانه شو ديوانه شو
و انـدر دل آتش درآ پــــروانـه شــو پروانــــــه شو
هــم خــويش را بيگـــانه كن هم خانه را ويرانه كن
و آنگه بيا با عاشقان هم خانـه شـو هم خانه شــو
رو سينــه را چـون سينه ها هفت آب شو از كينه ها
و آنگـــه شراب عشــق را پيمانـــه شــــو  پيمانــه شـو
بايد  كـــه  جملــه  جــان  شــوي  تا  لايق  جانان  شوي
گـــر ســوي مستــان ميــروي مستانه شـــو مستانه شو...
مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
اي قـوم بــه حج رفتـه كجاييد كجاييد
معشــوق هميــن جـاست بياييد بياييد
معشــوق تــو  همسـايه و ديــوار به ديوار
در باديه ســـرگشته شمـــا  در چــه هواييد
گــر صـــورت  بي‌صـــورت  معشـــوق  ببينيــد
هــم خـــواجه و هــم خانه و هم كعبه شماييد
ده  بـــــار  از  آن  راه  بـــدان  خـــانه  بـــرفتيــــد
يــك  بـــار  از  ايـــن  خانــه  بــر  اين  بام  برآييد
آن  خانــــه  لطيفست  نشان‌هـــاش  بگفتيــد
از خــواجــــه آن خــــانـــــه نشانـــي بنماييـــد
يك دستـــه گــل كــو اگـــر آن بـــــاغ بديديت
يك گـــوهر جــــان كـــو اگـــر از بحر خداييد
با ايــــن همـه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد
مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
مــن  غلام  قمــرم ، غيـــر  قمـــر  هيــــچ  مگو
پيش مـــن جــز سخن شمع و شكــر هيچ مگو
سخن رنج مگو ،جز سخن گنج مگو
ور از اين بي خبري رنج مبر ، هيچ مگو
دوش ديوانه شدم ، عشق مرا ديد و بگفت
آمـــدم ، نعـــره مــزن ، جامه مـــدر ،هيچ مگو
گفتــم :اي عشق مــن از چيز دگــر مي ترســم
گــفت : آن  چيـــز  دگـــر  نيست  دگـر ، هيچ  مگو
من  به  گــوش  تـــو  سخنهاي  نهان  خواهم  گفت
ســر بجنبـــان كـــه بلـــي ، جــــز كه به سر هيچ مگو
قمـــري ، جـــــان  صفتـــي  در  ره  دل  پيــــــدا  شـــد
در  ره  دل  چـــه  لطيف  اســت  سفـــر  هيـــچ  مگــو
گفتم : اي دل چه مه است ايــن ؟ دل اشارت مي كرد
كـــه  نـــه  اندازه  توســت  ايـــن  بگـــذر  هيچ  مگو
گفتم : اين روي فرشته ست عجب يا بشر است؟
گفت : اين غيـــر فرشته ست و بشــر هيچ مگو
گفتم :اين چيست ؟ بگو زير و زبر خواهم شد
گــفت : مي باش چنيــن زيرو زبر هيچ مگو
اي نشسته در اين خانه پر نقش و خيال
خيز از اين خانه برو،رخت ببر،هيچ مگو
گفتم:اي دل پدري كن،نه كه اين وصف خداست؟
گفت : اين  هست  ولـــي  جان  پدر  هيچ  مگو
مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
اي يوسف خوش نام مـا خوش مي‌روي بر بام مــــا
اي درشكـــسته جــام مـا اي بــردريـــــده دام ما
اي نــور مـا اي سور مـا اي دولت منصــور مـا
جوشي بنه در شور ما تا مي‌شود انگور ما
اي دلبر و مقصود ما اي قبله و معبود ما
آتش زدي در عود ما نظاره كن در دود ما
اي يــار مـــا عيــار مـــا دام دل خمـــار مـــا
پا وامكــش از كار ما بستان گــــرو دستار مــا
در گل بمانده پاي دل جان مي‌دهم چه جاي دل
وز آتـــــش ســوداي دل  اي واي دل  اي واي مـــــا
مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
بشنـو اين ني چون شكــايت مي‌كـــنـد
از  جـداييــهـــا  حكـــــايت  مـــي‌كــــنـد
كــــز نيستـــان تـــا  مـــــرا  ببريــــده‌انـد
در نفيــــــرم  مــــــرد و زن  ناليـــــده‌انـد
سينه خواهم شرحـــه شرحـــه از فراق
تـــا  بگـــويــم  شـــرح  درد  اشتيـــــاق
هـــر كسي كو دور ماند از اصل خويش
بـــاز جويـــد روزگــــــار وصـــل خـــويش
مــن بــــه هــــر جمعيتي نالان شـــدم
جفــت بــدحالان و خوش‌حالان شـــدم
هــر كســي از ظن خــود شــد يـار من
از  درون  مـن  نجســت  اســـرار  مــن
ســـر مــن از نالـــه‌ي مـــن دور نيست
ليـك چشم و گوش را آن نور نيست...
مولوي
دسته ها : اشعار مولوي
پنج شنبه 1392/12/29
دسته ها : حديث
پنج شنبه 1392/12/29
اَلضَّيْفُ يَنْزِلُ بِرِزْقِهِ وَيَرْتَحِلُ بِذُنوبِ اَهْلِ الْبَيْتِ؛
ميهمان، روزى خود را مى‏آورد و گناهان اهل خانه را مى‏برد.
دسته ها : حديث
پنج شنبه 1392/12/29
ترجيح خواهم داد راهي را بپيمايم كه عاقبت، سعادت نصيب من     شود و چاره‌اي بينديشيم كه خود را از اين دنياي فاني و مادي رهايي و نجات دهم. پس اي معبود دل‌ها! كمكم كن كه از اين دنياي فاني و هواهاي نفساني جدا شوم، چون در كوله‌بارم جز گناه چيز ديگري ندارم. 
دسته ها : مناجات نامه
پنج شنبه 1392/12/29

خدايا!حال كه من در انجام مأموريتي الهي هستم، اميدوارم كه از گناهانم درگذري و چرا كه بنده ناتوان توام، خدايا! مرا از آبي پست كه شيره جان آدمي است آفريدي و بياراستي.

خدايا!پروردگارا! من در حياتم خدمتي به اسلام نكرده‌ام، خدمت يا قدم و يا قلمي براي هم‌ميهنان و دوستانم انجام نداده‌ام، گناهان زيادي دارم، تا مرا نيامرزيده‌اي از دنيا مبر!

بارالها! از تو مي‌خواهم كه عمر ناچيزم را به رهبر انقلاب، خميني كبيركه چشم ميليون‌ها مستضعف و محروم به انتظار اوست، هديه كنم. 

دسته ها : مناجات نامه
پنج شنبه 1392/12/29
X